اي انس! بر شمار دوستان بيفزا، که آنان شفيع يکديگرند . [رسول خدا صلي الله عليه و آله]
سلام شهدا

بسم الله الرحمن الرحيم


چند ماهي بود فهميده بودم تعقيبم مي کنه از دبيرستان تا خونه يا از خونه تا دبيرستان تمام ساعتهاي رفت و آمد من را داشت ، اما از اونجايي که من مغرور بودم هر چي مي گفت جوابي نمي شنيد ...


روز سه شنبه طبق معمول هر روز سرساعت دوازده و نيم از خونه اومدم بيرون که برم دبيرستان سر کوچه که رسيدم صدايي شنيدم ...


سلام ، جوابش را ندادم ...


دوباره گفت سلام ،ديد که چيزي نمي گم گفت : سلام مستحبه اما جوابش واجبه زهرا خانم !!!


درست حدس زده بودم خودش بود رسول ، هيچ نمي خواستم جوابش را بدم چون بعد از اينهمه سال زندگي آبرومندانه توي اين کوچه دلم نمي خواست بازيچه دست يه علاف بشم اما دلم براش مي سوخت . زهرا خانم من دارم باهات حرف مي زنم اون وقت شما جواب سلامم را نمي دي چند دفعه ننم را فرستادم خونت بازم گفتي نه ، مهتاب خواهرم باهات حرف زد گفتي نه، خب خودت بگو اشکالم چيه تا درستش بکنم .... اين جا بود مي خواستم بهش بگم بگو چه اشکالي نداري اما ياد حرف دبير بينشم مي افتادم که مي گفت : ممکنه يه وقت يه حرفي بزني اون وقت خدا تو را از رها کنه ، به خاطر اين ترس که خدا رهام نکنه حرفي نمي زدم ...


گناه من چيه که توي اين دنياي کثيف دنبال يه دختر سر به زير با حياء مثل شمام ، هان ؟؟؟


بعد از اين حرفش کمي سکوت بود که توي راه دبيرستان پيش اومد اول فکر کردم که بي خيال شده رفته اما يه دفعه عطسه کرد و فهميدم که هنوز هم دنبالم داره مياد رسيده بودم به کوچه دبيرستان دلم نمي خواست بچه هاي دبيرستان اون را دنبالم ببينن که بعداً فکراي ناجور بکنن گفتم تو را خدا برو ....


خواهش مي کنم برو نمي خوام دنبالم بياي مگه زوره ؟؟؟


نه گوشش بدهکار نبود براي اينکه دکش کنم گفتم اگه مي خواي چيزي بدوني به خواهرت مهتاب بگو شب بياد مسجد محله تا بهش بگم .


اين را که شنيدم خيلي خوشحال شدم رفتم و به مهتاب گفتم که شب بره مسجد تا بفهمم چرا دوست نداره جواب سوالهاي من و درخواستم را بده چرا اصلاً توي کوچه هيچ کس به جز زنا جرات نمي کنن باهاش حرف بزنن ....


ساعت شش عصر بود همه رفته بودن مسجد و من توي خونه منتظر بودم که مهتاب بياد و حرفهاي زهرا را بهم بگه خيلي طولاني مي گذشت اون پونزده دقيقه انگار چند ساعت تا اينکه بالاخره مهتاب اومد به زور اون را از دست مامان که ميگفت برو شام را آماده کن جدا کردم تا بدونم چي شد ...


خب صبر کن الان بهت مي گم ...


 بگو بابا جونم رسوندي به لبم ....


زهرا توي مسجد به من گفت: که ديگه دنبالش نري واقعاً از اين قضيه که دنبالش ميري مثل اين پسراي خيابوني در عذابه ، باور کن به خاطر حاج بابا چيزي تا به حال بهت نگفته ....


خب حرفاي ديگش چي بود ؟؟؟


گفت که اگه مي خواي در مورد خواستگاريت فکر کنه بايد اولاً درس رها شدت را دنبال کني چون اون از همسر بي سواد خوشش نمياد يعني ميري از رئيس دانشگاه عذر خواهي ميکني از ترم آينده ميري سر کلاست ، چقدر مغروره من به خاطر اون با رئيس دانشگاه جر و بحث کردم ...


خب اگه نمي خواي قيد زهرا را بزن ...


 نه بگو مي خوام بدونم ديگه چه شرطي گذاشته . از شرايط ديگه اون اين بود که حتماً همسر آيندش بايد سپاهي باشه خودت که مي دوني خانوادش اون را بجز آدمهاي دولت مثل سپاهي و ارتشي به کسي دختر نمي دن ....


بعدش هم اينکه از همه سخت تره را گفت:  که مطمئن هستم اگه بشنوي قيد زهرا را ميزني چون تو نماز يوميت را يکي درميون مي خوني چه برسه به شرط خانم که گفته بايد چهل شب نماز شب بخوني اون مي گفت : اگه آقا رسول اين چهل شب را بدون وقفه پشت سر هم بگذرونه من مطمئنم خودش پشيمون ميشه ديگه نيازي نيست که من بخوام فکر کنم ...


اين حرفها را که شنيدم تا صبح توي رختخوابم داشتم تکون مي خوردم و فکر مي کردم که اصلاً براي چي زهرا اين شرطها را گذاشته و چرا گفته که اگه اين کارها را بکنم ديگه نياز ي نيست که اون بخواد فکر کنه تصميم هاي مختلفي گرفتم اولش خواستم برم از خود زهرا بپرسم اما يادم اومد که گفته ديگه نمي خواد توي راه دبيرستان دنبالش برم ...


بعدش توي خيالم گفتم حتماً اگه اين کارها را بکنم ميشم اون کسي که اون انتظارش را داره و خودش مياد و بهم بله را ميده ...


به همين خاطر تصميم گرفتم که تمام شرايطش را عملي کنم که نگاه به ساعت قديمي روي ديوار افتاد که داشت تک تاک مي کرد يه دفعه به خودم که اومدم ديدم ساعت پنج صبح و صداي الله اکبر از مسجد محله مياد ياد شرايط زهرا افتادم بلند شدم و رفتم وضو گرفتم و گفتم هر چي گفته عملي مي کنم نماز صبحم را که خوندم مهتاب را بيدار کردم که نماز صبح بخونه يه نگاهي به صورتم کرد و گفت : آفتاب از کدوم طرف دراومده که ما را بيدار مي کني براي نماز صبح هميشه تا ساعت هشت صبح هم بزور خودت بلند ميشي ...


حرفي نزدم و رفتم که بخوابم چون اصلاً شب را نخوابيدم . ساعت را کوک کردم براي ساعت هفت صبح هنوز چشم روي هم نذاشته بودم که احساس کردم ساعت داره زنگ ميخوره بيدار شدم ديدم بله براي من که شب نخوابيدم زود گذشته والا ساعت هفت شده بلند شدم سريع آماده شدم داشتم مي رفتم که دوباره مهتاب يه تيکه پروند بابا هنوز که زهرا از خونش بيرون نيومده داري کجا ميري هنوز که ساعت دوازده و نيم نشده ...


چون پيش خودم قول داده بودم هر کي هر چي گفت ديگه جوابش را ندم چيزي نگفتم رفتم به سمت دانشگاه تا رئيس دانشگاه صحبت کنم . چون ده پونزده روز ديگه امتحانات بود و بعدش هم ترم جديد ... وقتي وارد دانشگاه شدم رضا را ديدم سلام کردم تا سلام کردم دو سه تا از بچه ها ازش جدا شدن و با بي ادبي تمام رفتن اما رضا بهم گفت : عليکم السلام آقا رسول چه عجب اين طرفا پيدات شده بعد از سه ترم خيلي ها ، حالا ...


رئيس دانشگاه امروز اومده يا نه ؟


چرا اتفاقاً همين امروز با دانشجوها توي سالن همايش داشت صحبت مي کرد .


ممنون رضا جان ...


وقتي رسيدم به اتاق مديريت يه کمي خودم را جمع جور کردم ، انگشتم را خم کردم و در را زدم بفرماييد صداي خودش بود خوشحال شدم وارد شدم سلام کردم ، عذرخواهي کردم و بعدش هم گفتم آقاي ممدي مي خوام از ترم آينده بيام سر کلاسهام و درسم را بخونم ...


يه نيش خندي زد و گفت : يعني ما مطمئن باشيم که آقا رسول آدم شده و ديگه سراغ کارهاي قديمش نميره و هر روز اساتيد دانشگاه مثل معلم هاي پايه هاي پايين تر ازش نمي نالن ...


سرم را پايين انداخته بودم و پيش خودم گفتم بايد بشه زهرا اين را از من خواسته به همين دليل صدام را بلند کردم و گفتم آقاي ممدي اين دفعه قول شرف مي دم که هيچ استادي اسم من را براي شکايت پيشتون نياره ....


بالاخره بعد از چند شرط و پرداخت جريمه قرار شد تا از ترم آينده برم سر کلاس ...


از دفتر رئيس که بيرون مي اومدم خيلي خوشحال بودم که حداقل يکي از درخواست هاي زهرا داره انجام ميشه خيلي دلم مي خواست برم بهش بگم اما ياد اين حرفش مي افتادم که گفته دلش نمي خواد ديگه دنبالش برم و از من که پسر حاجي محلم يه همچين انتظاري را نداره بي خيال مي شدم و مي گفتم بذار شرطهاي ديگش هم انجام بدم بعد يه دفعه بهش ميگم ...


 چند ماه گذشته بود ، از مسجد که بيرون مي اومديم مهتاب صدام زد اولش گفتم نکنه دوباره مي خواد درباره رسول حرف بزنه خواستم جوابش را ندم که گفت: وايستا با هم بريم خونه . بر خلاف هميشه ساکت بود که من گفتم چند ماهي شده که رسول ديگه دنبالم نيست خيلي خوشحالم که ديگه مزاحم نمي شه مي ترسيدم از اينکه آخرش آبروي من را جلوي مدير دبيرستان ببره و مدير هم بياد بگه زهرا تو که سال آخري هستي چرا؟؟ سال ديگه مي خواي بري دانشگاه اما به هر حال بخير گذشت نه مهتاب ...


نمي دونم حرفهاي تو چي بود که رسول خيلي وقته توي خودشه ، رفته دانشگاه و با دوستاي قديمش قطع رابطه کرده با کسايي که حتي مامانم نمي تونست بگه اينها کين که ميان و ميرن خلاصه خيلي تغيير کرده زهرا ...


شب ها تا دير وقت بيداره و درس مي خونه بعضي وقتها هم که سر شب مي خوابه سر ساعت سه و نيم چهار بيدار ميشه اما نمي دونم چي کار مي کنه تازه يه چيز جالب زهرا همه نمازهاش اول وقت شده اون هم به جماعت اما ميگه چون از اول توي اين مسجد نيومده روش نمي شه ميره مسجد امام زمان عليه السلام نماز مي خونه نمازهاي قبليشم قضا کرده ، حلال زاده است ، ببين اوناهاش داره مياد ببين داداشم چه سر به زير شده .


به هم که رسيديم رسول فقط يه سلام کرد و رفت خونشون مهتاب هم خداحافظي کرد و رفت دو سه ما بعد هم فهميدم که توي سپاه به عنوان داوطلب اسم نويسي کرده که بره جبهه اين را که شنيدم از خودم بدم اومد گفتم خدايا اگه اين کارها را واقعاً بخاطر من مي کنه خودت نيتش را تغيير بده ...


بعد از اينکه رسول اعزام شد مهتاب اومد خونمون و گفت : يادته هفت هشت ماه پيش براي رسول چه شرايطي را گذاشت ؟؟؟ ديشب که داشت ساکش را آماده مي کرد گفت : بيام بهت بگم ممنون که من را به خودم آوردي اما من هنوز نفهميده بودم چي ميگه زهرا تو مي دوني منظورش چي بود ؟؟؟ نه من هم نمي دونم ...


از وقتي که رسول رفته تقريباً هر روز مهتاب مي اومد خونه ما دلتنگي مي کرد تا اينکه يه روز صداي در اومد گفتم مريم جان ( خواهر کوچکترم ) ميري در را باز کني رفت و اومد گفت : زهرا مهتاب يه پاکت نامه دستش و داره گريه ميکنه و ميگه که با تو کار داره ...


وقتي رفتم دم در و حال مهتاب را ديدم به زور آوردمش تو که بپرسم چي شده بهش گفتم حاجي چيزي شده گفت : نه .


گفتم : مادرت چيزيش شده گفت : نه . گفتم پس چي شده گفت : رسول. گفتم : رسول چي ؟؟؟


گفت : رسول شهيد شده اين را که گفت ته دلم يه دفعه خالي شد اشک توي چشمم جمع شد اما خودم را نگه داشتم و گفتم خوش به حالش، خوش به سعادتش بعدش هم سعي کردم مهتاب را آروم کنم . وقتي آروم شد گفتم اين چيه دستت گفت : مثل اينکه قبل از عمليات به يکي از دوستاش دو تا نامه داده بود و خواسته بود که يکيش را بده به ما و يکيش هم بده به تو ...


وقتي دوستش خبر شهادتش را داد گفت: ببخشيد رسول اين نامه را داده بدمش به شما بابا حاجي خيلي خوشحال بود که پسرش به سعادت رسيده از دوستش پرسيد شما موقع شهادت بالاي سر رسول بوديد گفتم بله حاجي بودم گفت : آخرين حرفي که رسول زد چي بود پسرم ؟ گفت يا مهدي  حاجي بعدش هم بلند شد و به پدرم هم تبرک و هم تسليت گفت . وقتي داشت مي رفت گفت : ببخشيد آقاي محبي شما دختري به اسم زهرا داريد ؟ بابا حاجيم گفت : نه . دوستش گفت : رسول اين را داده بدم به زهرا خانم . که بابا من را صدا زد و گفت رسول شهيد شده و گفته اين را بيارم براي تو ...


وقتي پاکت را گرفتم مهتاب با چشم پر از اشک بلند شد که بره با اينکه ته دلم مي لرزيد و به سعادت رسول قبطه مي خوردم خواستم که مهتاب کمتر گريه کنه گفتم نمي خواي بدوني رسول چي نوشته ...


نامه را باز کردم متن نامه اين طورنوشته شده بود .


بسم رب الشهداء و الصديقين


سلام زهرا خانم ممنون که اين شرايط را براي من گذاشتيد و باعث شديد من اول از همه با خالقم اونس بگيرم بعد از آن هم به آقا و مولام صاحب الزمان نزديک بشم و توي گردان صاحب الزمان وارد بشم . من چند شب پيش خواب ديدم که توي اين عمليات که با رمز يا زهرا است با نام مباک يا مهدي شهيد ميشم . اين را نوشتم که بگم اين چهل شب براي من خيلي موثر بود و ممنونم که براي عشق زميني شرايط عشق آسماني را گذاشتيد . اميدوارم که بخاطر کارهاي قديم من از من بگذريد و شما هم براي شهادت من دعا کنيد ...                                                    


                                                                              و من الله التوفيق                


                                                                                رسول محبي 


من که توي اين عشق ماندم شما را نمي دانم .....


در پناه حق  



لاهوت ::: شنبه 7/2/1387::: ساعت 4:19 عصر


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

>> بازديدهاي وبلاگ <<
بازديد امروز: 41
بازديد ديروز: 8
کل بازديد :4649

>> درباره خودم <<
سلام شهدا
لاهوت[31]
شهيد زين الدين مي گفت: در زمان غيبت، به کسي منتظر مي­گويند که منتظر شهادت باشد.

>>آرشيو شده ها<<

>>لوگوي وبلاگ من<<
سلام شهدا

>>لينک دوستان<<
چفيه
حسين جان (اين حسين کيست که عالم همه ديوانه اوست)
*موسسه فرهنگي وصال شهدا ،استان کرمانشاه *
به خود آييم و بخواهيم،‏که انسان باشيم...
درد شکفتن (يادآوري عظمت من و تو )
قربون کبوتراي حرمت امام رضا
سايت جامع دفاع مقدس
هئيت بانوان مبلغه
مسيح انديمشک
در گوشي با خدا
زورخانه بابا علي
راز و نياز با خدا
گلهاي د نيا
عاشقانه
آدمک ها
آغاز راه
يعسوب
گنبد افلاک
پشت خطي
دم مسيحائي
واژه هاي غريب
يوسف گم گشته
(( هميشه با تو ))
پرسش مهر 8
نوشته هاي يک ناظم
پرهيزکار عاشق است !
اميدزهرا
آقاشير
بوستان نماز
جوان ايراني
حـــکــمـــت آ بــــاد
esperance
..:: کافه دانشجو ::..
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
جوکستان ، اس ام اس ، جوک ، لطیفه ، طنز ،jok+sms
براي اولين بار...
بازمانده تنهاي تنها
شميم ياس
عاشق دلباخته
سيد ذاکر
آقاي يوسفيان
يوسف
معصومين
صداي سخن عشق
يااميرالمومنين روحي فداک
%% ***-%%-[عشاق((عکس.مطلب.شعرو...)) -%%***%%
کبوترانه
فقط خدا رو عشقه
پياده تا عرش
Lovely
MAKHo0oF gr0ups
دعا و نيايش (بر محمد و آل محمد صلوات)
خلوت من
وبلاگ ايران اسلام
آرمان شهر
گذر خدا
دست خط ...
آستان قدس رضوي
سلام شيعه
مشاوره و مقالات روانشناسي

>>لوگوي دوستان<<





>>موسيقي وبلاگ<<

>>اشتراک در خبرنامه<<

نام:

ايميل:

 

>>طراح قالب<<