سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
 یک هفته مهمان شهدا و آقا - سلام شهدا

یک هفته مهمان شهدا و آقا

سه شنبه 87 تیر 18 ساعت 11:49 عصر

سلام

بعد از نمایشگاه تونستم همه حرفهای ناگفته را روی این بی رنگ ها بنویسم اما حیف این بار دیر شد ...

توی نمایشگاه همش به خودم تلقین می کردم که این سراچه کوچک را که از توهمات انباشته شده ای که دیگران درست کرده بودن خالی کنم و این کار را هم کردم حین آموزش و بازی با بچه هایی که به غرفه می اومدن و بعد از بازی با خوشحالی سوالات دیگه خودشون را پیرامون بحث می پرسیدن امیدوارم می شدم نه به خودم بلکه به این که بالاخره راهی را برای درست شدن پیدا کردم اما حیف زود تمام شد با رفتن بچه هایی که قول دادم اسم همشون را توی این پست بزنم اما بعد دیدم که تعداد کسانی که این بازی را انجام دادن 180 نفر هست تصمیم گرفتم اسامی اونهایی را بزنم که بعد از بازی سوال داشتن امیدوارم که باقی بچه ها دلخور نشن واقعاً‌ نوشتن اسم 180 نفر زیاده اون هم اگه بخوام پست را ادامه بدم با چیزهایی که قبلاً می خواستم بنویسم اما نشده بود . فقط به همشون میگم خسته نباشید واقعاً عالی بود سطح اطلاعاتی خوبی داشتید ....

مرضیه 9 ساله پرسیده بود : راسته که امام زمان علیه السلام و حضرت خضر شبهای جمعه کنار جمکران میان و با هم دست میدن ؟

علیرضا 8 ساله پرسیده بود : راسته که امام زمان علیه السلام همه جا هست و ما نمی بینمش ؟

سید طه 11ساله پرسیده بود : امام زمان چند سالشه ؟

صدیقه 10 ساله پرسیده بود : کی زمان ظهور فرا میرسه ؟

فاطمه 12ساله پرسیده بود: چطور میشه دجال را شناخت و گولش را نخورد ؟

زهرا سادات 7 ساله پرسیده بود: راسته که اگه امام زمان بیاد واقعاً سر همه ما را میزنه ؟

محدثه 7 ساله پرسیده بود: بالاخره اسم مادر امام زما چیه فاطمه است یا نرگس؟

حدیثه 8 ساله پرسیده بود: راسته اگه امام زمان بیاد همه آرزوها برآورده میشه؟

محمد رضا 11 ساله پرسیده بود: امام زمان مریض میشه ؟

یاسین 12 ساله پرسیده بود: اسم سفیرای امام زمان توی دوران غیبت صغری چی بود و اینکه، آیا توی دروان غیبت کبری هم ایشون سفیری دارن یا نه ؟

توی این بچه هایی که اومدند جالب یکی از بچه ها اندونزیایی بود که مسلمان شده بود و فارسی را، دست پا شکسته حرف می زد اسمش هم بود محمد امین شعبان 8 ساله که بعد از بازی هم برای ما دلنوشته هم نوشت .

یه سری از بچه ها هم که به همراه مربیشون از واحد فرهنگی جمکران اومده بودن حدوداً پونزده نفر دختر بودن و فرق دعای سلامتی و دعای فرج را می خواستن بدونن ؟

بیست نفر از پسرها هم مسافر مشهد رضای آقا علی بن موسی الرضا علیه السلام تشریف آورده بودن سوالشون این بود که بالاخره اون گروهی که قراره قدس را آزاد کنن از مشهد میرن یا نه و اینکه روی پرچمشون چی نوشته شده ؟

حالا از همه اینها بگذریم یه هفته مهمان شهدا بودن خیلی قشنگ بود درسته اولش با برخورد خوبی روبرو نشدم وقتی برای روز اول وارد گلزار شدم و دیدم که خانمی با وضع آرایش به تمام و موهای رنگ کرده و بیرون گذاشته و شلوار کوتاهی که پوشیده و .... تصمیم گرفتم برم بهش یه تذکر کوچیک بدم هر چند در حدش نبودم اما قبل از من یه خانم پا پیش گذاشت و به خانم گفت و همسر اون آقا هم به همسرش تذکر داد اما حیف که هیچ بویی از انسانیت نمی اومد خانم با وقاحت تمام برگشت و جواب پیر زنی را که جای مادر این خانم بود را با بی احترامی داد و همسرش هم برگشت با فریادی که سر اون آقایی که تذکر داده بود، گفت: من خودم فرزند شهیدم هیچ نیازی به تذکر شما و امثال شما ندارم می تونی برو خودت را درست کن که فقط ادعایی ....

اما روزهای بعد تقریباً خوب بود و خیلی بهتر هم پیش رفت حتی روز آخر که دیگه اوج قشنگی بود یه خانمی تمام قبرهای شهدا را دونه به دونه می شت توی اون گرمای ظهر و ذکر یابن الحسن را تکرار می کرد اوج عاشقی را داشت نمایش می داد باید معرفت را از اون یاد می گرفتم سعی کردم اون روز مزاحمش نشم اما امروز بهش میگم اَجْرَکُمْ عِنْدَالله ...

شهدا در قهقه مستانه عند ربهم یرزقونند...

 

 


نوشته شده توسط : لاهوت

نظرات ديگران [ نظر]