سلام
ياد کنم از روزهاي خوب دبيرستان که حداقل چند باري مي شد با بچه ها به ديدار خانواده شهدا رفته بوديم . يادش بخير اون روزها اگه به مديرمون مي گفتيم که مي خوايم يه همچنين جاهايي بريم خيلي کمکمون مي کرد براي رسيدن به هدفمون يادم 19 ديماه بود قرار بود بريم ديدار رهبري همه خوشحال بوديم کنار حياط مدرسه منتظر اومدن اتوبوس ، هرچي منتظر شديم خبري نشد يه دفعه مدير اومد و بااظهار ناراحتي و کلي عذر خواهي کردن که دختراي گلم ببخشيد که نشد و خلاصه نرفتيم خيلي ناراحت بوديم اما چه فايده. يه سري مثل لاهوت( از نويسنده هاي وبلاگ هم هست) و بقيه بچه زدن زير گريه يه کمي گريه کردن اما چه فايده اون حال و هواي صبح سرد ما کجا و اين بي حالي بعد از ظهر بي مزه زمستون کجا گذشت و امتحانها تموم شد تا اينکه روز بيست و هفتم مدير اومد پشت ميکروفون اعلام کرد هر کي ميخواد بره بيمارستان ساسان زودي بياد دفتر پرورشي ثبت نام کنه که فردا ما ميريم اونجا لاهوت گفت :بچه ها اين کا را نکنيم باز هم ضايع ميشيم ، ولي دو دقيقه نگذشته بود پريد وسط کلاس که من دارم ميرم اسمم را بنويسم کيا ميان چند نفري دست بردن بالا من هم اسمم را نوشتم ......
روز جمعه بود توي اتوبوس وقتي داشتيم مي رفتيم رفتم پيش لاهوت نشستم بهش گفتم ديروز چت بود يه دفعه خول شدي اول ميگه نمي رم بعد از همه زودتر ميري اسم مي نويسي توي جوابم گفت ميريم خودت مي فهمي ....
وقتي رسيديم لاهوت به همراه خانم مداحي که دبير پرورشي هم بود رفتند شيريني خريدند و اومدند . بچه ها سر به سر لاهوت ميذاشتن کم و بيش به خاطر کارهايي که توي اون هفته ازش سر زده بود همه بهش ميگفتن مجنون شدي ..... نرفتن به ديدار رهبري ديونت کرده .... و کلي تکه پاره که بچه ها مي گفتن ...
وقتي وارد بيمارستان شديم چند گروه شديم . اتفاقاً من و لاهوت به همراه مدير باهم توي يه گروه بوديم رفيتم سوار آسانسور شديم نمي دونم دقيقاً طبقه چهارم بود يا پنچم وقتي از آسانسور بيرون اومديم جعبه شيريني دست لاهوت بود (مديرمون مي گفت اون قدش از همه کوتاهتره بهتره براي اين جور کارها ) اول از همه وارد اتاق شد يه دفعه يکي از جانبازاي شيميايي که مسن هم بود صدا زد مريم همه به هم نگاه مي کردند کسي اونجا اسمش مريم نبود بعد خود جانباز عذر خواهي کرد و گفت : که يه لحظه فکر کردم دخترم مريم تغيير کرد و اومده باباش را ببينه بعد ادامه داد که از همون اول هم نبايد اين فکر را مي کردم مريمي که توي خيابون خجالت مي گشه با من راه بره مياد به من سر بزنه زد زير گريه کمي گريه کرد بعدش خانم مدير گفت اينها همه مريم شما حاج آقا چرا گريه مي کنيد ، با اين حرف مدير انگار که اون جانباز آروم گرفت . اشکهاش را پاک کرد و گفت کاش اينها دختراي من بودند. تعريف نباشه اما کلي با لاهوت ، آمره و .... حرف زد ما که قرار بود فقط بيست دقيقه اونجا باشيم دقيقاً يک ساعت اونجا بوديم داشتيم به حرفهاي اون جانباز شيميايي گوش ميکرديم اون جا دلم مي خواست جاي لاهوت باشم ميدونيد چرا؟ آخه اون جانباز شيميايي گفت که خيلي شبيه دخترشه .....
وقتي از اون جانباز خدا حافظي کرديم چند تا اتاق ديگه را هم سر زديم اما چون داشت وقتمون تموم مي شد با سرعت خيلي زياد بازديد ميکرديم. لاهوت در يکي از اتاق ها را که داشت باز ميکرد يکي داد زد خانم چي کار داري مي کني اونجا نبايد بري اونجا آلوده است و چادر لاهوت را کشيد....
لاهوت ناراحت شد اما نه از رفتار اون جانباز از اينکه به چيزي که ميخواست نرسيده . اگه يادتون باشه وقتي توي اتوبوس خواستم دليل کارش را بپرسم گفته بود خودت مي فهمي . من تازه فهميدم که اون خوابي را که تعريف ميکرد تعبيرش با رفتن توي اون اتاق عملي ميشد اما خودش ميگفت: توي خوابم هم يه کسي مانع شد.
نشد بريم ديدار رهبر اما رفتيم ديدار مخلصان رهبر شايد که راه باز بشه براي ديدار رهبر
در هر حال سبز باشيد.
[4/5/1387- 6:29 ع] پرچمدار جامانده ...
[26/4/1387- 7:5 ص] وصف يار
[18/4/1387- 11:49 ع] يک هفته مهمان شهدا و آقا
[26/3/1387- 6:29 ع] برگي از استقامت ...
[19/3/1387- 6:39 ص] ما کجا و اينها کجا ؟؟؟؟
[12/3/1387- 3:47 ع] شايد درست شايد غلط ...
[24/2/1387- 8:56 ص] حسن لات ....
[6/1/1387- 12:8 ع] ريحانه...
[6/12/1386- 12:35 ع] پابرهنگان ....
[آرشيو شده ها]
بازديد ديروز: 8
کل بازديد :4648
شهيد زين الدين مي گفت: در زمان غيبت، به کسي منتظر ميگويند که منتظر شهادت باشد.
بهار شهدا
لاله بی سر
بال و پري ديگر
زبانم قادر نيست
چه سجده ای...
خدا کنه جا نمونم
جنگ با شیطان ....
به یاد همه روزهای دل تنگی
حسن عرب هم آسمانی شد...
از سخن بزرگان و قرآن استفاده کنیم
درسته به آرزومون نرسيديم اما
بدهکارم شديم ...
اولين شاگرد اول
منبر سوخته
وجعلنا...
ايثار...
هديه
پشت خطي با خدا
شقايق هاي سوخته
چفيه يادگاري
در باغ شهادت باز است هنوز ...
سيم خاردار...
وصيت نامه شهيد احمديان
فرصت ندارم ....
دوران يعني
سفري بياد ماندني اما بي باز گشت
دوکوهه و زخم
عشق زميني
حسين جان (اين حسين کيست که عالم همه ديوانه اوست)
*موسسه فرهنگي وصال شهدا ،استان کرمانشاه *
به خود آييم و بخواهيم،که انسان باشيم...
درد شکفتن (يادآوري عظمت من و تو )
قربون کبوتراي حرمت امام رضا
سايت جامع دفاع مقدس
هئيت بانوان مبلغه
مسيح انديمشک
در گوشي با خدا
زورخانه بابا علي
راز و نياز با خدا
گلهاي د نيا
عاشقانه
آدمک ها
آغاز راه
يعسوب
گنبد افلاک
پشت خطي
دم مسيحائي
واژه هاي غريب
يوسف گم گشته
(( هميشه با تو ))
پرسش مهر 8
نوشته هاي يک ناظم
پرهيزکار عاشق است !
اميدزهرا
آقاشير
بوستان نماز
جوان ايراني
حـــکــمـــت آ بــــاد
esperance
..:: کافه دانشجو ::..
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
جوکستان ، اس ام اس ، جوک ، لطیفه ، طنز ،jok+sms
براي اولين بار...
بازمانده تنهاي تنها
شميم ياس
عاشق دلباخته
سيد ذاکر
آقاي يوسفيان
يوسف
معصومين
صداي سخن عشق
يااميرالمومنين روحي فداک
%% ***-%%-[عشاق((عکس.مطلب.شعرو...)) -%%***%%
کبوترانه
فقط خدا رو عشقه
پياده تا عرش
Lovely
MAKHo0oF gr0ups
دعا و نيايش (بر محمد و آل محمد صلوات)
خلوت من
وبلاگ ايران اسلام
آرمان شهر
گذر خدا
دست خط ...
آستان قدس رضوي
سلام شيعه
مشاوره و مقالات روانشناسي
نام: | |
ايميل: | |

.jpg)
