هر که به مردم خوش گمان گردد، دوستي آنان رابه دست مي آورد . [امام علي عليه السلام]
سلام شهدا
   [آرشيو شده ها]

سلام


 خيلي شوخ طبع بود تا جايي که من ديگه نمي تونستم فرق شوخي و جديش را تشخيص بدم در حين جديت هم قيافش شوخ طبعيش را نشون مي داد . يادمه روز آخري که با هم بوديم، از بيرون که اومديم خونه، گفتم: بابا جون اين بار که بري کي برمي گردي زود يا دير خنديد و گفت: خيلي دير نيست گفتم: چقدر طول ميکشه. گفت: زياد نيست يه نگاهي به دور و برش کرد و دختر عموي دو سالش را که اون شب مهمونمون بود را نشون داد گفت: عروسي زهرا خانم برميگردم اين حرف را که زد دلم ريخت اما بازم گذاشتم سر شوخيهاش.


 اما اين بار شوخي نمي کرد رفت و بعد از هجده سال دقيقاً دو روز قبل عروسي دختر عموش بود که از معراج شهدا زنگ زدن خونمون و گفتن که جنازش پيدا شده من و مادرش خوشحال بوديم اما از يه طرف سور و سات عروسي زهرا خانم هم به راه بود نمي خواستيم شادي اونها را بهم بزنيم و از طرفي اگه بي خبر مي رفتيم خان دادش ناراحت مي شد، مادرش گفت: بالاخره که چي بايد يه جوري خان دادش را مطلع کنيم. بعد بريم، که ناراحت نشن. رفتيم خونشون تا اونجا مدام ذکر مي گفتم و صلوات ميفرستادم که ناراحت نشن خوشبختانه وقتي به برادرم گفتم که علي داره مياد خوشحال شد اما بعد که گفتم چه شهيد شده و جنازش را دارن ميارن. زهرا خانم که شب عروسيش با اومدن پسر عموش يکي شده بود خيلي ناراحت شد و گفت: چرا بايد عروسي من بخاطر چهارتا استخون و يه پلاک عقب بيفته زن داداشمم گفت: حالا نميشه بعد از عروسي بريم سراغ مرده ها ....


 مادر علي که ناراحت شده بود اما به روي خودش نمي آورد، گفت: باشه ما ميريم معراج شهدا علي را تحويل مي گيريم بعد ميايم عروسي زهرا خانم ... .


 شب عروسي همين کار را کرديم اما هنوز زهرا دلخور بود و مي گفت آخه چهارتا استخون اونم بعد از سالها چه ارزشي داره که عروسي من بايد بهم بخوره ... .


چهار روز بعد از عروسي يه روز ساعت پنج صبح بود داشت اذان مي گفت : که در خونه را زدن با تعجب اينکه اين موقع از صبح کيه در مي زنه يا خداي ناکرده اتفاق بدي افتاده رفتم در را باز کردم ديدم زهرا دختر بردارم با چشماي پر از اشک و گريه کنان پشت دره سلام عمو، عليک السلام عموجون . چي شده چرا گريه مي کني ؟؟؟


عمو علي، علي....


علي چي عمو جون ؟؟؟


قبر علي کجاست ؟ مي خواي چي کار عمو ؟؟؟


مي خوام برم معذرت خواهي عمو.


چي شده بيا تو درست حرف بزن ببينم چي شده .


عمو ديشب که خوابيده بودم چندبار از خواب پريدم اما هربار که مي خوابيدم همين خواب را ميديم، خواب مي ديم توي يه باطلاق خيلي بزرگ افتادم، هرچي فرياد مي زنم هيچ کس به کمکم نمي ياد، داد مي زد و همسرم را صدا مي کردم اما انگار نه انگار که صداي من را مي شنيد، هر چي دست و پا مي زدم بيشتر فرو ميرفتم.


  بعد از نااميدي از کمک ديگران، وقتي تا به گردن توي باطلاق فرو رفته بودم، ديدم که چهارتا استخون و يه پلاک به دادم رسيدن و منا نجات دادن.


بهشون گفتم: شما کي هستين که من را نجات مي ديد؟؟


گفتن : ما همون چهارتا استخون و يک پلاکيم، بعد بهم گفتن؛ اَلدُنْيا دار فانْي ...


بهشون گفتم منظورتون چيه؟ گفتن: به اين دنيا دلنبند، که دنيا فاني و از بين رفتني . بعدش گفتن لذتهاي دنيا فقط براي مدت کوتاهيه بعد از دست ميره دنبال لذتهاي بلند مدت باش .


با اين حرف از خواب پريدم و تا الان که بيام خونه شما اين حالم بود. عمو شما فکر مي کنيد علي منا مي بخشه ؟؟؟


 در حاليکه اشکهاش را پاک مي کردم گفتم: آره دخترم مي بخشه، حالا پاشو نمازت را بخون تا شوهرت بيدار نشده با هم بريم خونتون که الانه نگرانت ميشه . بعد هر دو با هم به نماز ايستاديم، و صداي الله اکبر زهرا منا ياد صداي علي انداخت، وقتي سلام نماز را گفتم صداي زهرا را شنيدم اَلسَلامُ عَلَيْکُمْ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَکاتُه سالها بود که توي اين خونه بجز من و حاج خانم کس ديگه اي اينجا نماز نخونده بود.


 وقتي بلند شدم رفتم کنار طاقچه تا جانمازم را روي طاقچه بذارم اين عکس علي بود که بهم لبخند مي زد. وقتي برگشتم و صورت زهرا را نگاه کردم خيلي آروم بود و از اون حالت قبل از نماز هيچ خبري نبود.


شهدا در قهقه مستانه عند ربهم يرزقونند...


________________


بعد نوشت : اين اعياد بر شما مبارک باشه ....


xpu5xd.gifxpu5xd.gifxpu5xd.gifxpu5xd.gifxpu5xd.gif


بعدتر نوشت:‌ مي خواهم از ميلاد امام حسين عليه السلام تا ميلاد آقا امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف دوستان را دعوت کنم تا باهم روز ميلاد به آقا امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف هديه بديم و براي فرجش دعا کنيم. به همين خاطر روز نيمه شعبان همه باهم سر ساعت پنج عصر با هم دعاي فرج ( الهي عظم البلاء‌ ) مي خوانيم و يه صلوات براي سلامتي آقا امام زمان (عج) مي فرستيم هر کسي دوست داشت مي تواند. در اين مهماني شرکت کند، اما خودم به نيت دوازده امام از دوازده نفر از دوستان دعوت مي کنم . شيلوعج، سلام آقا، ساحل افتاده، ايران اسلام، خانم ناظم ،  گل ميخ، اميرالمومنين روحي فداک، نشانه، عاشقانه، سير بي سلوک، پياده تا عرش، چفيه .


در ضمن هر کدام از دوستاني که از طرف من دعوت شده اند مي توانند هر کسي را که بخواهند دعوت کنند تا همه بتوانند در اين مهماني شرکت کنند...


   



لاهوت ::: دوشنبه 14/5/1387::: ساعت 6:44 صبح

سلام


همه با هم توي يه گردان بوديم، وقتيم زديم به خط با هم بوديم تا اينکه توي يکي از عمليات ها، مرتضي زخمي بود و به دستور فرمانده اجازه نداشت با ما بياد. با بچه هاي گردان  عمليات کرديم توي اين عمليات گردان به اسارت بعثي ها در اومد . وقتي فرماندشون با اون هيکل روبروي بچه هاي گردان که همه را توي يه گودال جمع کرده بود ايستاد و پرسيد که دوست دارن مثل مادرشون حضرت زهرا به شهادت برسن يا نه؟


 همه گردان نواي يا زهرا را بلند کردن ...


تا اين صدا از بچه ها بلند شد، بعثي ها شروع به کتک زدن بچه هاي گردان کردن از هر طرفي که مي اومد مي زدن بيشتر ضرباتي هم که فرود مي اومد به پهلوهاي بچه ها بود، بچه مدادم کتک مي خوردند، اما همچنان نواي يا زهرا  شنيده مي شد. وقتي بچه ها اسم مادرشون را صدا مي زدند، فرمانده عصباني تر مي شد و با صداي بلندي داد مي زد که بايد همشون را مثل مادرشون زهرا به شهادت برسونيد و با نيش خندي مي گفت : اينا عاشقاي زهران وقتي صداش مي زنن به کمکشون مياد حالا هم صداش کنن شايد اومد ...


بچه ها در حين خوردن ضربات نواي يا زهراشون را قطع نمي کردن، تقريباً همه شهيد شده بودن بجز يکي، اون هم سيد حسين بود ...


فرمانده بعثي ها بالاي سر همه راه مي رفت تا مطمئن بشه همه شهيد شدن اگر کسي هم مونده بود دستور شکنجه دوباره مي داد ...


رسيد بالاي سر سيد حسين پرسيد مگه تو مادرت را دوست نداري چرا هنوز زنده اي؟ همين حين سيد فرياد زد من عاشق مادرم زهرا هستم اما هميشه از خود مادرم خواستم که مثل پسرش امام حسين شهيد بشم ....


فرمانده بعثي تا اين را شنيد دستور داد که سر سيد را از بدنش جدا کنند ....


وقتي سر حسين از بدنش جدا شد ديگه کسي از گردان نمونده بود، همه با هم به سوي محبوب شتافتند . اما حالا با گذشت اين همه سال مرتضي فرمانده يکي از گروه هاي تفحص که از بچه هاي همون گردان بود گفت : قبل از پيدا کردن گور دست جمعي بچه هاي اين گردان چند مدتي بود احساس مي کردم شب جمعه که ميشه دو تا نور سبز کنار اين قبر هست اولش اعتنايي نکردم فکر مي کردم فقط خودم مي بينم و گذاشتم به حساب اينکه شايد اشتباه کنم و يا اينکه نور اون حاصل از نور چراغي باشه نزديک مرزِ، تا اينکه يه روز پنجشنبه همه بچه هاي گروه گفتن که اين نور را مي بينن و تصميم گرفتيم بريم و از نزديک ببينم که به اين قبر دست جمعي رسيديم . وقتي پلاک هاي بچه ها را پيدا کردم فهميدم اين همون کارواني بود که من از اون جاموندم ....


با تمام وجود فرياد مي زدم، اشک مي ريختم و مي گفتم بي وفاها آخه من پرچمدارتون بودم چرا ؟ چرا؟ چرا؟؟؟؟


 شهدا در قهقه مستانه عند ربهم يرزقونند


 



لاهوت ::: جمعه 4/5/1387::: ساعت 6:29 عصر

سلام


ميلاد مولود کعبه بر عاشقان مبارک باد


وصف کردن مولاي مهرباني ها خيلي مشکل بوده و هست هر چقدر فکر کردم ، توسل کردم که بتوانم چيزي در مورد مولا بنويسم که تا به حال نشنيده باشم و ديگران هم از آن چيزي ندانسته باشند يا به عبارتي جملات کليشه اي نباشد. نتوانستم ...


دلم نمي خواست که تکراري باشم از روي نوشته هاي ديگران آقا ، دلم مي خواست راحت چيزهايي را که در ذهنم مي گذرد روي کاغذ بياورم که بتوانم وصفي از زيبايي هاي شما را بنگارم اما يا سندي نداشت، يا اينکه مسئله به مصائب شما ربط پيدا مي کرد، که فکر مي کنم درست نباشد که روز ميلاد تنها کسي که در خانه خدا به دنيا آمد و همراه و ياور رسول الله شد اينگونه با نوشته هايي که مصائب را يادآوري مي کرد درست باشد به همين دليل اين جمله را مي نويسم که روزي در مجله در وصف شما تنها دو بيتي که هنوز نفهميدم قافيه و رديفش را چگونه کنار هم گذاشته اند تا وصف شما باشد ....


    در رستخيز عــــالم             آمد به دنيا مرتضي    


همراه و يار مصطفي            مولود کعبه مرتضي


با اينکه مي دانم اگر تمام واژه هاي دنيا را جمع کنند نمي تواند وصفي در مورد شما باشد که تمام مطالب را به زيبايي جلوه کند در همين حد مي دانم که براي وصف شما مي توان گفت: علي را مي توان علي ناميد همانطور که خداوند عزوجل ناميد و همين بس که در وصفش نبي اکرم فرمود : اَنَا مَدينَةُ الْعِلم وَ عَليُ بابُها فَمَنْ اَرادَ الْمَدينَةَ وَ الْحِکْمَه فَلْيَعْتِها مِن بابُها


راستي مولا شما نمي دانيد ما کي از اين غربت بيرون خواهيم آمد ؟؟؟؟


مي خواستم امروز که جشن ميلاد شماست، از شما عيدي بزرگ را طلب کنم ؛ اجازه مي دهيد عيدي ما امروز از شما طلب بخشش باقي مانده غيبت بر ما باشد و رساند روز وصل يار ؟؟؟


شهدا در قهقه مستانه عند ربهم يرزقونند...



لاهوت ::: چهارشنبه 26/4/1387::: ساعت 7:5 صبح

سلام


بعد از نمايشگاه تونستم همه حرفهاي ناگفته را روي اين بي رنگ ها بنويسم اما حيف اين بار دير شد ...


توي نمايشگاه همش به خودم تلقين مي کردم که اين سراچه کوچک را که از توهمات انباشته شده اي که ديگران درست کرده بودن خالي کنم و اين کار را هم کردم حين آموزش و بازي با بچه هايي که به غرفه مي اومدن و بعد از بازي با خوشحالي سوالات ديگه خودشون را پيرامون بحث مي پرسيدن اميدوارم مي شدم نه به خودم بلکه به اين که بالاخره راهي را براي درست شدن پيدا کردم اما حيف زود تمام شد با رفتن بچه هايي که قول دادم اسم همشون را توي اين پست بزنم اما بعد ديدم که تعداد کساني که اين بازي را انجام دادن 180 نفر هست تصميم گرفتم اسامي اونهايي را بزنم که بعد از بازي سوال داشتن اميدوارم که باقي بچه ها دلخور نشن واقعاً‌ نوشتن اسم 180 نفر زياده اون هم اگه بخوام پست را ادامه بدم با چيزهايي که قبلاً مي خواستم بنويسم اما نشده بود . فقط به همشون ميگم خسته نباشيد واقعاً عالي بود سطح اطلاعاتي خوبي داشتيد ....


مرضيه 9 ساله پرسيده بود : راسته که امام زمان عليه السلام و حضرت خضر شبهاي جمعه کنار جمکران ميان و با هم دست ميدن ؟


عليرضا 8 ساله پرسيده بود : راسته که امام زمان عليه السلام همه جا هست و ما نمي بينمش ؟


سيد طه 11ساله پرسيده بود : امام زمان چند سالشه ؟


صديقه 10 ساله پرسيده بود : کي زمان ظهور فرا ميرسه ؟


فاطمه 12ساله پرسيده بود: چطور ميشه دجال را شناخت و گولش را نخورد ؟


زهرا سادات 7 ساله پرسيده بود: راسته که اگه امام زمان بياد واقعاً سر همه ما را ميزنه ؟


محدثه 7 ساله پرسيده بود: بالاخره اسم مادر امام زما چيه فاطمه است يا نرگس؟


حديثه 8 ساله پرسيده بود: راسته اگه امام زمان بياد همه آرزوها برآورده ميشه؟


محمد رضا 11 ساله پرسيده بود: امام زمان مريض ميشه ؟


ياسين 12 ساله پرسيده بود: اسم سفيراي امام زمان توي دوران غيبت صغري چي بود و اينکه، آيا توي دروان غيبت کبري هم ايشون سفيري دارن يا نه ؟


توي اين بچه هايي که اومدند جالب يکي از بچه ها اندونزيايي بود که مسلمان شده بود و فارسي را، دست پا شکسته حرف مي زد اسمش هم بود محمد امين شعبان 8 ساله که بعد از بازي هم براي ما دلنوشته هم نوشت .


يه سري از بچه ها هم که به همراه مربيشون از واحد فرهنگي جمکران اومده بودن حدوداً پونزده نفر دختر بودن و فرق دعاي سلامتي و دعاي فرج را مي خواستن بدونن ؟


بيست نفر از پسرها هم مسافر مشهد رضاي آقا علي بن موسي الرضا عليه السلام تشريف آورده بودن سوالشون اين بود که بالاخره اون گروهي که قراره قدس را آزاد کنن از مشهد ميرن يا نه و اينکه روي پرچمشون چي نوشته شده ؟


حالا از همه اينها بگذريم يه هفته مهمان شهدا بودن خيلي قشنگ بود درسته اولش با برخورد خوبي روبرو نشدم وقتي براي روز اول وارد گلزار شدم و ديدم که خانمي با وضع آرايش به تمام و موهاي رنگ کرده و بيرون گذاشته و شلوار کوتاهي که پوشيده و .... تصميم گرفتم برم بهش يه تذکر کوچيک بدم هر چند در حدش نبودم اما قبل از من يه خانم پا پيش گذاشت و به خانم گفت و همسر اون آقا هم به همسرش تذکر داد اما حيف که هيچ بويي از انسانيت نمي اومد خانم با وقاحت تمام برگشت و جواب پير زني را که جاي مادر اين خانم بود را با بي احترامي داد و همسرش هم برگشت با فريادي که سر اون آقايي که تذکر داده بود، گفت: من خودم فرزند شهيدم هيچ نيازي به تذکر شما و امثال شما ندارم مي توني برو خودت را درست کن که فقط ادعايي ....


اما روزهاي بعد تقريباً خوب بود و خيلي بهتر هم پيش رفت حتي روز آخر که ديگه اوج قشنگي بود يه خانمي تمام قبرهاي شهدا را دونه به دونه مي شت توي اون گرماي ظهر و ذکر يابن الحسن را تکرار مي کرد اوج عاشقي را داشت نمايش مي داد بايد معرفت را از اون ياد مي گرفتم سعي کردم اون روز مزاحمش نشم اما امروز بهش ميگم اَجْرَکُمْ عِنْدَالله ...


شهدا در قهقه مستانه عند ربهم يرزقونند...


 


 



لاهوت ::: سه‏شنبه 18/4/1387::: ساعت 11:49 عصر

سلام 


خيلي گيج مي زدم آنقدر قاطي کرده بودم که بي حدّ و حصّر بود نمي دانستم براي بازگشت به حالت عادي از کجا بايد شروع ميکردم، ياد اين سخن افتادم که هر وقت خيلي شاد و يا خيلي غمگين بوديد به اهل قبور سري بزنيد . به همين خاطر بي پروا رفتم گلزار. يادمه پنجشنبه صبح خيلي زود بود، برعکس همه روزهاي پنجشنبه که گلزار قيامت بود، اون روز بجز من و باغبون و متصدي امور دفتري گلزار تقريباً توي اون ساعت کسي نبود از زهرا شنيده بودم که مزارش تقريباً کجاست، اما از اونجايي که هيچ وقت دوست نداشتم دنبال چيزي بگردم رفتم دفتر گلزار سلام کردم و گفتم ببخشيد آقا مزار شهيدان امير حسين و مجيد ... را مي خواهم دفتر را که باز کرد آدرس مزار مجيد را نوشت اما هر چي گشت نشاني از مزار اميرحسين نبود فقط در همين حدّ مي دانست که توي قعطه هفده يا هجده هست و گفت خواهر اگر مزار اين بزرگوار را پيدا کردي آدرسش را بيار تا من ثبتش کنم شروع کردم به گشتن با آدرسي که متصدي گلزار داده بود دنبال قبر مجيد بودم اما پيداش نمي کردم يه دفعه که سرم را بلند کردم عکس اميرحسين را ديدم خوشحال شدم رفتم سر مزارش نشستم غريبه بود اما نمي دانم چرا راحت نشسته بودم انگار که چند ساليه مي شناختمش دلم مي خواست شکايتهاي همه دنيا را بهش بکنم اما حسي بهم مي گفت بايد راهنمايي بخوام شنيده بودم که اگر اذن داشته باشن باهات صحبت مي کنن اما تجربه نکرده بودم و پيش خودم مي گفتم چي بگم؟ آخه، چطوري؟ شايد اصلاً جواب من را نده ؟؟؟


با گلابي که داشتم مزار را شستم و پيش خودم گفتم من زيارت مي خوانم تو راهنما بهم بده باور کردني نبود شايد به وضوح با من حرفي نزد اما راهنمايي هاي اون از طريق زيارت عاشورا خيلي جالب بود و من هم از سر درگمي راحت شدم و تقريباً مسير را پيدا کردم در اين ميان ياد شهيدي کردم که در شرايط سختي در دست دشمن گير کرده بود و براي اينکه فرمانده را از وضعيت خود آگاه کند با صداي بلند زيارت عاشورا را مي خواند و نشاني مي داد . من هم شروع کردم اَلسَّلامُ عَلَيْکَ يا اَباعَبْدِاللهِ ياد صحنه پر از درد عاشورا کردم و مظلوميت حسين بن علي عليه السلام ادامه دادم فَلَعَنَ اللهُ اُمَهً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَ اَلْجَوْرِ عَلَيْکُمْ اَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ لَعَنَ اللهُ اُمَّهَ دَفَعَتْکُمْ هنوز يک روز از ايام فاطميه باقي مانده بود توي اين فراز احساس کردم لعن بر قاتلين زهراي مرضيه و اولادش را بايد مدام تکرار کنم تا از وسوسه هاي شيطاني نجات بيابم و فراموش کنم آنچه بر من گذشته و خواهد گذشت زيرا سختي اولاد نبي مکرم اسلام و زهراي اطهر بيشترين مظلوميت را به همراه داشت . وقتي ياد آن همه مشکل که همه باهم به سراغم آمده بود حين خواندن زيارت يکباره رسيدم به فرازي که مي گفت : مُصْيبَتاً ما اَعظَمُها وَ اَعْظَمَ رَضْيَّتها بي اختيار ياد ام المصائب زينب کبري افتادم صبر کردم شايد اين حرفها را بارها و بارها از اين و آن شنيده بودم اما آن روز براي من تازگي عجيبي داشت . در آن حين ياد اباعبدالله الحسين به هنگام شهادت ابالفضل العباس افتادم لفظ اَلآنَّ قَد اِنْکَثَرَ ظَهْرِي را بر زبان آورد اما به محض ديدن زينب کبري کوه صبر و استقامت اميد از دست رفته را باز يافت و پيکر برادر را رها کرد و به سوي خيمه ها رفت . حالا من رسيده بودم به سجده زيارت سر بر سنگ مزارش گذاشتم و ذکر را خواندم « اَلّلهُمَّ لَکَ الْحَمّدُ حَمْدَ الشّاکِرينَ لَکَ عَلي مُصاِبهِمْ اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلي عَظيمِ رَزِيَّتي اَللّهَمَّ ارْزُقْني شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِتْ لي قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَکَ مَعَ الْحُسَيْنِ وَ اَصْحابِ الْحُسَيْنِ اَلْذَّيْنَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامْ » . در اين زيارت درسهايي يافتم که بارها و بارها شنيده بودم اما آن روز از سر کلاس درس استادي شنيدم که همراه با تئوري، کلاس عملي را مانند فيلمي برايم به نمايش گذاشته بود و تمام مطالب را با صحنه هاي واقعي آموزش مي داد و در تمام مدتي که فرازها را مي خواندم همراهم بود و راهنماييم مي کرد ... .


-----------------------------


بعد نوشت :‌ افتخار من اين است که مزار اين بزرگوار در شهر من است ... .


باز نوشت :  در کنار چشمان گناهکارم تابوتي را مي بينم که روي شانه هاي مردم تشيع مي شود تا اينکه کنار من به زمين نهاده مي شود پرچم پر افتخار ميهن را از رويش بر مي دارم و در تابوت را باز مي کنم پيکر را مي شناسم اما تنها تاسفي که دارم اين است که چشم هايش هنوز باز است و منتظر ....


شهدا در قهقه مستانه عند ربهم يرزقونند  



لاهوت ::: يکشنبه 26/3/1387::: ساعت 6:29 عصر


سلام


تازه جنگ به پايان رسيده بود با اصرار دوستان حاجي براي مراسم حج به مکه رفت. وقتي بازگشت از او پرسيدم :«آقا مرتضي آنجا چطور بود؟» با ناراحتي گفت:«بسيار بد بود، چه خانه خدايي، غربي‌ها پدر‌ ما را در آوردند. کاخ ساخته‌اند، آنجا ديگر خانه خدا نيست. تمام محله بني‌هاشم را خراب کرده‌اند. کاش نرفته بودم. مدتي بعد دوباره او را عازم حجاز ديدم؛ با خنده گفتم:«حاجي تو که قرار بود ديگر به آنجا نروي؟ نگاهش را به زمين دوخت و پاسخ داد:«نمي‌دانم اما احساس مي‌کنم اين‌بار بايد بروم. وقتي بازگشت.دوباره از اوضاع سفرپرسيدم.
اين‌بار هيجان عجيبي داشت.
با خوشحالي گفت:« اين دفعه با گروه جانبازان رفته بودم، چنان درسي از آنها گرفتم که اي کاش قبلاً با اينها آشنا شده بودم بارها و بارها گريستم، به خاطر تحول و حماسه‌اي که در اينها مي‌ديدم. به يکي از جانبازاني که نابينا بود گفتم:«دوست نداشتي يک بار ديگر دنيا را ببيني؟ حداقل  انتظار داشتم بگويد:«چرا يک‌بار ديگر مي‌خواستم دنيا را ببينم. اما او پاسخ داد:«نه» پرسيدم:«چطور؟» گفت:«در مورد چيزي که به خدا دادم و معامله کردم نمي‌خواهم فکر بکنم. بدنم مي لرزيد، فهميدم که عجب آدم‌هايي در اين دنيا زندگي مي‌کنند ما کجا، اينها کجا ؟؟؟؟


____________________________


باز نوشت :‏ در کنار چشمان گناهکارم تابوتي را مي بينم که روي شانه هاي مردم تشيع مي شود تا اينکه کنار من به زمين نهاده مي شود پرچم پر افتخار ميهن را از رويش بر مي دارم و در تابوت را باز مي کنم پيکر را مي شناسم اما تنها تاسفي که دارم اين است که چشم هايش هنوز باز است و منتظر ....


شهدا در قهقه مستانه عند ربهم يرزقونند ....



لاهوت ::: يکشنبه 19/3/1387::: ساعت 6:39 صبح

                                                       بنام تنها واحد وحدت دهنده


 سلام


وقتي دلت براي خدا تنگ ميشه وقتي مي خواي بدوني توي اوج بي کسي خدا همه کسته وقتي مي خواي خدا خودش صدات بزنه بگه آي بنده حقير من وقتي که تو راه مي رفتي من هميشه دنبالت بودم .  اگه برگردي رد پاي منا پشت سرت مي بيني اگه حرفت اينه که چرا همه جا دوتا رد پا هست اما اونجايي که من بهت نياز داشتم فقط يه رد پا بود ؟ خدا بهت مي گه توي اوج نيازت وقتي تو يه رد پا ديدي ، اون يه رد پا براي من بود نه براي تو بنده؟  من ، من تو اوج سختي و نيازت تو را در آغوش خودم گرفته بودم و نمي ذاشتم تنها بري که اشتباه کني اما تو نتونستي اين را بدوني که من کنارت بودم  .


اون وقتي که مي خواي بگي خدايا من توي اين زمين با داشتن همه چيز هر لحظه تو را از ياد بردم فقيرترين بودم ...


و زماني که توي اين کره خاکي با اوج بي کسي وقتي ياد خدا بودي از همه غني تري اما نمي دونم چرا هر آن که از اعماق دلت آه مي کشي اين صداي قشنگ که اي بنده غصه نخور من در کنارتم را نمي شنوي ، نمي شنوي ، نمي شنوي ....


نمي دونم بازم مثل وقتايي که با زميني ها در ارتباطي و مشکلي پيش مياد من مقصرم و بايد دليل را توي خودم پيدا کنم يا نه اينجا خدا به کمکم مياد و مي گه هميشه هم تو مقصر نبودي شايد که دليل ديگه اي داشته باشه ....


دلم ميخواست که اين را همه زميني ها بدونن که هميشه يه نفر مقصر نيست اين ها ، آه من پيش خداست اما خيلي وقته که روي دلم سنگيني مي کنه نمي تونم آه بکشم که بشنوم ، نمي تونم آه بکشم که درک کنم ، نمي تونم آه بکشم که رها بشم ، نمي تونم  درد دل کنم حتي با زميني ها ، نمي تونم ، نمي تونم .


وقتي سنگ صبورت چندتا تيکه آهن پاره است که اونم تقريباً از اين همه تکرار روزهاي مثل هم خسته ميشه و پشت سرهم  هنک ميکنه و نياز به ري استارت داره بابا ما که آدميم  ....


دلم مي خواد که برم توي بيابوني که هيچ کسي نباشه بجز خدا ، خدايي که نگفته مي دونه اما دوست داره از خودت بشنوه خيلي قشنگه با اينکه مي دونه پاي درد دلت ميشنه ....


کاش همه مي فهميدند که ما هم بنده ايم بنده اي که آفريده همون خدايم پس اگه از ذات ازلي توي وجود ما دميد اين خصلت قشنگ را هم به همه ما مي داد که هميشه من نباشيم ، يکبار هم سعي کنيم ديگران را ببينيم .


کاش ياد مي گرفتيم که يادمون نره ما از خداييم و بايد مثل خودش ديگران را ببينيم . نه اينکه من که هستم پس ديگري به من چه .....


اون وقتي که دلت مي خواد مولا تو را رها نکنه ....


اما اتفاقي ياد شعري مي افتي که ميگه :


شنيده ام که گفته اي که مردمان تو را به قدر آب هم طلب نمي کنن ،  از اين سخن دلم گرفت بدون آب مي توان حيات را بسر نمود بدون تو ممات هم نمي توان طلب نمود ....


يا اينکه نا خداگاه اين شعر را زمزمه مي کني :


اگر قدر تو را دانسته بوديم ،اگر عهد و وفا نشگسته بوديم ،دل ما خانه غمها نمي شد ، غم هجران نصيب ما نمي شد ، اگر شرط تولا ّ کرده بوديم، هر آن چه گفته مولا کرده بوديم ،نمي شد روز ما شام سياهي ، نمي شد قسمت ما اين جدايي ....


خدايا ، من از تو خواستم خودت گفتي : ادعوني استجب لکم ؛ بخوانيد مرا تا اجابت کنم شما را ،  خواستم هر چند لايقش نيستم اما مي خوام داشته باشم مي خوام اون طوري بيام پيشت .  دلم داره مي ترکه خدايا پس کي مي رسه وقت اجابت .....


___________________________


بعد نوشت : ما در غم هجران تو بسر مي بريم اي دوست اما حيف که در برابر فقط ادعايمان است اگر ياري تو در ميان بود اينگونه قرباني لحظه هاي منحوس دنيا نمي شديم ...


بعدتر نوشت :‏ خدايا هنوز خواهان چيزي هستم که تو روزي آن را در سرم نهادي بيش از اين منتظرم نگذار ( يا سريع الرضا ؛ اي کسي که زود راضي مي شي )


بازنوشت : هنوز در انتظار ديدار مي نشينم سر راه جاده اي که انتهايش را نمي دانم ...


شهدا در قهقه مستانه عند ربهم يرزقونند ....


 


 



لاهوت ::: يکشنبه 12/3/1387::: ساعت 3:47 عصر

سلام


يه روز توي سنگر نشسته بودم که اومد و گفت :حاجي ميشه بياي بيرون باهات کار دارم . گفتم :بيا تو کارت را بگو گفت : نه حاجي مي خوام تنها باشيم بهت بگم . به درخواستش رفتم بيرون کنار سنگر يه جاي دنجي بود نشستيم شروع کرد به صحبت گفتش :‏حاجي من سواد درست و حسابي ندارم اما يه وصيت نامه نوشتم که مي خواستم بدمش به شما که يه نگاهي بهش بندازيد يه وقت اکه شهيد شدم مردم وصيت نامه من را ديدند بهم نخندند . در ضمن حاجي کسي متوجه نشه . پرسيدم چرا ؟


 شروع کرد به تعريف کردن گذشتش و اينکه چطور اومده جبهه گفت : حاجي من يه آدم علاف بودم که از همه جور فسق و فجوري دراومده بودم از شراب خواري و زنا گرفته تا هر گناهي که شما فکرش را بکنيد توي کارنامه من بود چند تا محل از دستم امان نداشت ، اما يه روز طبق عادت هميشگي که توي خيابونا داشتم ول مي گشتم ديدم جلوي در مسجد همه صف کشيدن رفتم جلو گوش يه پسر بچه را گرفتم و گفتم بچه اين جا چه خبره صف چيه روغن ميدن يا قند ؟ گفت : هيچ کدوم گفتم پس صف چيه ؟ گفت :  اين جا صف ديدار با خداست ...


بهش خنديدم و شروع کردم به راه خودم ادامه دادن اما هنوز چند قدمي نرفته بودم که تنم لرزيد و پيش خودم گفتم نکنه بچه راست بگه ؟ نکنه خدايي هم باشه ؟ نکنه من ......


هزارتا نکنه ديگه که پيش من بي جواب بود همين  طور که توي فکر بودم رفتم خونه و در اتاق باز کردم و رفتم توي اتاق و تا سه روز بيرون نيومدم و همه کار من توي اين سه روز گريه بود که  اگه خدايي باشه چي ؟خدايا من چه کردم ؟ چطور بايد جواب بدم ؟؟؟؟


مادر بيچاره من هم مي ترسيد که اتفاق ناجوري افتاده باشه مرتب پشت در اتاق مي اومد و مي گفت : حسن چته بيا يه کم غذا بخور آخه مي ميري . به حرفهاش اعتنا نمي کردم و توي حال خودم تا اينکه عصر روز سوم وقتي داشتن اذان مغرب را مي گفتن به خودم اومدم گفتم بايد برم ثبت نام کنم و برم جبهه ،‏با خودم هم گفتم توي راه هر کي هر چي گفت بهش اعتنا نمي کنم ....


رفتم مسجد تا خواستم پا توي مسجد بزارم چند تا جوون گفتن بچه ها نگاه کنيد حسن لات اومده مسجد الان که يه شري اينجا بلند شه همه از من دور مي شدن بعد از نماز رفتم بسيج مسجد تا اسم بنويسم اما مسئول قبول نمي کرد تا اينکه با التماس و هزار تا قول گرفتن رازي شد . من هم اسم نوشتم الان هم اينجا در خدمت شمام در ضمن حاجي مي دوني خواست من از خدا چيه ؟ گفتم : چيه جوون ،‏بلند شد و پيراهنش را درآورد ديدم تنش اينقدر ناجور خال کوبي داره که هر کي نگاه مي کنه حالش بهم مي خوره راستش خودم هم بدم اومد که بهش نگاه کردم گفت : مي خوام خدا طوري من را شهيد کنه که وقتي منا مي برن غسال خونه که غسل و کفنم کنن خجالت نکشم ، اين را گفت و رفت هنوز چند قدم دور نشده بود که کنار سنگر خمپاره اي خورد و حسن شهيد شد وقتي خبر دار شدم و رفتم کنارش ديدم تمام بدن حسن لات سوخته به طوري که فقط صورت سالم بود توي اين لحظه ياد وصيت نامش افتادم بازش کردم ديدم اينطور نوشته شده ....


                                                       به نام خداي مهربون که به حسن لات لطف کرد


سلام از ننم مي خوام اگه من شهيد شدم گريه نکنه چون حسن لاتش تازه عاقل شده مي خوام برام دعا کنه ....


بعدش هم از همه کسايي که مورد ازيت و آزار من بودن مي خوام من را حلال کنن جووني بود جاهلي ......   


خدايا تن حسن لات را طوري ببر که آبروش نره ....


                                                                    کوچيک خدا حسن لات


-----------------------------------------------------------------------------------


بعد نوشت : خوشا آنان که خدا در اوج طلبيدشان ....


بعد تر نوشت : اگر ماندم به اين خاطر نبود که من نبودم بودم اما تکليفي نداشتم اما حالا بايد نوشت تا فراموش نشود . تا جايي که امام خميني ره فرمود : شهدا را به ياد بسپاريم نه به خاک .....


از خاطرات آقاي يوسفيان استاد تفسير قرآن


شهدا در قهقه مستانه عند ربهم يرزقونند ...



لاهوت ::: سه‏شنبه 24/2/1387::: ساعت 8:56 صبح

      سلام                                                  


    ريحانه


 نزديک سال 1360 بود که ازدواج کردم ، ثمره اين ازدواج يه دختر بود ، دختري که قبل از بدنيا اومدنش پدرش شهيد شد ...


 وقتي بدنيا اومد هم مادرش بودم و هم نذاشتم جاي خالي پدرش را احساس کنه ، اين نظر من بود اما غافل از اين که اين بچه بيرون از محيط خونه به شدت نبود پدرش را احساس مي کرد .


خونه دايي که مي رفت وقتي مي ديد دايش دختر را به شدت نوازش مي کرد ناراحت برمي گشت وقتي ازش مي پرسيدم چي شده ريحانه ؟؟؟؟


فقط گريه مي کرد يه دختر سه ساله که هنوز بايد سر گرم عروسک بازي بود اين طور از مامان پنهان کاري مي کرد .


بالاخره رسيده بود روزي که طاقتش تموم شده بود مياد سراغ مامان ، مامان جون ؛ بله دخترم باباي من کجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 اصلاً از اول من بابا داشتم يا نه همه بچه ها بهم مي گن از اون اول بابا نداشتم آره نداشتم ؟؟؟؟؟


نه عزيزم باباي تو شهيد شده ،شهيد يعني چي مامان ؟ شهيد يعني کسي که خدا خيلي دوستش داره به همين خاطر هم اون را مي بره پيش خودش .....


اين را که بهش گفتم ، از پيشم رفت  فکر مي کردم قانع شده باشه ، تا اينکه يه ماه بعد از بنياد شهيد به خونمون تلفن زدن و گفتن که براي خانوادهاي شهدا سفر حج قرار دادن و اسم من هم بين اونها بود خيلي خوشحال بودم .


 تا اينکه نزديک سفرم همه فاميل براي خداحافظي خونه ما مي اومدن ، ريحانه کنارم اومد و گفت مگه مامان کجا مي خواي بري که همه ميان خداحافظي ؟؟؟؟


بهش گفتم عزيزم دارم ميرم زيارت قبر پيغمبر ، قبر پيغمبر کجاست مامان ؟ ريحانه جان مدينه است عزيزم . پس مکه کجاست که همه بهت ميگن که رفتي برامون دعا کن ....


 عزيزم مکه مکه مکه ، مکه جايي که از همه جا به خدا نزديکتر ميشي . يعني کجا مامان ؟ يعني خونه خدا  ....


 نمي دونم توي عالم بچگي چه فکري کرد ، اما گفت : مامان رفتي خونه خدا ، بهش بگو باباي من را به من پس بده ، خدا خودش پيش باباش بوده ، هيچ کس بهش نگفته که بابا نداره ، راحت بوده توي محله خودشون ، بي پدري نکشيده ، که ببينه چقدر سخته من بي پدري کشيدم مي فهمم که چقدر سخته ؟؟؟


اشک توي چشم مادر جمع شده بود و حرفي براي زدن نداشت .....


شما اگه بوديد براي حرف آخر ريحانه چه حرفي داشتيد که بگيد ؟؟؟


شهدا در قهقه مستانه عند ربهم يرزقونند ...



لاهوت ::: سه‏شنبه 6/1/1387::: ساعت 12:8 عصر

سلام


خاک بر سر اين قلم حقير کنند که هر وقت دست به دامنش مشم تا ناگفته اي را روايت کنم صم بکم آسمان را خيره خيره نگاه ميکنه پريشاني اين قلم و عليلي اين دستهاي برهنه ،‏حکايت ذهنهاي نسيان گرفته در ‏آخرين دوران رنج ‏است .


گويا ديگر محرابي رنگين نخواهد شد و هيچ دختر سه ساله اي پا برهنه در بين صحرا نخواهد دويد ...


آنها همه افسانه دلتنگي شيعه بوده است و بس . فردا پر است از ماه و خورشيد و ستاره و فانوس کسوف هم تنها نفسي است تلخ که چند لحظه اي بيش دوام نمي آورد ...


اما واقعيت چيز ديگري است : فردا همه ناسوتيان فروخته مي شوند و لاهوتيان هم اگر قابل باشند کنجي پر از هوس گريه بر شانه تقديرشان خواهد نشست .


محرم مي شود ردپايي هزار توي و آنقدر به دور غريبي رخ مي زند که تنها همان قافله پريشان ياراي دنباله روي آن را خواهد داشت ...


يا فاطمه !


خانه پر است از پيراهنهاي کهنه و غبار گرفته . دشت پر است از دخترکان سيلي خورده و شش ماهه هاي گلو دريده ...


نفسي ،‏عنايتي ....


قصه دختري که هرگز نخنديد بار ديگر دارد تکرار مي شود . امير را فرصت برادري نمي دهند . خواهران و باز هم خاتون توست که مي شود عمه دخترکان بي پناه ....


آتش هم ديگر رنگي ندارد ؛ چه رسد به بالهاي سوخته برادر بي رمقت ....


فاطمه ! دامانت خون آلود است ، اما چاره اين همه خاکستر آمده از تفحص چيست ؟ آيا جز اين است که ميعادشان همان دامان رنگين است ؟


خرابه هاي جبهه بي قرار و بي تاب پريشاني توست . مسافري را مي شناسم که براي شکستن سکوتت هزار سجده نذر کرده است .


فاطمه ، فاطمه ، فاطمه !


اگر بر اين همه دردهاي بر دل نشسته مرهم نشوي ، به خدا دست به دامان بلال مي شويم .


الله اکبــــــــــــــــــــر الله اکبـــــــــــــــــــــــــــــر .


اشهد ان لا اله الا الله ، اشهد ان لا اله الا الله ...


ادامه دهد؟ مدينه را به خاطر داري ، نه ؟؟؟!


شنيدن طنين شهادت به پيامبري پدري که خداحافظي کرده است سخت است ، نه ؟!


اين بار ديگر نمي گوييم يا شب گريه کن يا روز ....


شهدا در قهقه مستانه عند ربهم يرزقونند ....



لاهوت ::: دوشنبه 6/12/1386::: ساعت 12:35 عصر

   [آرشيو شده ها]

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ