پيام
+
نزول آيه به ضرب چماق
سه نفر مسجدي ساختند. يکي محمد نام داشت و ديگري ابراهيم و سومي،موسي پس از آن، امام جماعتي را براي مسجدشان معين کردند. شبي امام جماعت در نماز مغرب سوره اعلي را خواند تا به اين آيه رسيد: صحف ابراهيم و موسي}؛ در کتب ابراهيم و موسي. آنکه محمد نام داشت، اسم خود را نشنيد و با خود گفت:حتما رفقاي من پولي به امام داده اند، که نامشان را در نماز مي برد.
من.تو.خدا
95/5/6
لاهوت
به ناچار کيسه پولي را براي امام جماعت آورد و التماس دعا خواست، امام مقصودش را ندانست. آن مرد بار ديگر پولي به امام داد،باز تفاوتي حاصل نشد.
لاهوت
دفعه آخر بر در مسجد ايستاد، وقتي محل خلوت شد،چماقي بر فرق امام جماعت زد،سر امام شکست؛ امام پرسيد: چرا چنين مي کني؟ گفت: من مبلغي خرج کردم و مسجد ساختم و مبلغي هم به تو دادم؛ ولي تو تنها اسم رفقاي مرا مي بري و نامي از من به ميان نمي آوري.
لاهوت
امام گفت: ناراحت نباش، اين دفعه اسم تو را هم مي برم. امام چون بار ديگر به مسجد آمد و مشغول نماز شد،اين آيه را چنين خواند: {صحف محمد و ابراهيم و موسي} مامومين گفتند: آيه چنين نيست گفت:راست مي گوييد؛لکن اين آيه ديشب بر ضرب چماق نازل شده است.
شمس الظلام
:)
لاهوت
ديشب اين طنزا خونه تعريف کردم خواهرزاده ها داشتن از خنده ميمردن....