سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
 او همیشه مرا زهرا صدا می زد - سلام شهدا

او همیشه مرا زهرا صدا می­کرد

دوشنبه 88 فروردین 3 ساعت 12:23 عصر

سلام

همان زمان هم که مسیحی بودم، نسبت به شهدا ارادت خاصی داشتم. خیلی به آنها که برای دفاع از کشور شهید شده بودند علاقه داشتم. هر وقت جایی نمایشگاه عکس جنگ بود، می­رفتم و خوب تماشا می­کردم. شهید از نظر من یک گل پرپر است...

اواخر سال 77 بود که برای سفر به جنوب ثبت نام می­کردند. مریم خیلی اصرار کرد که همراه آنها به منطقه جنگی بروم. به پدر و مادر نگفتم که سفر زیارتی است. گفتم که یک سفر سیاحتی از طرف مدرسه است. ولی آنها مخالفت کردند. دو روز با آنها قهر کردم و لب به غذا نزدم. ضعف بدنی شدیدی پیدا کرده بودم.

روز 28 اسفند ماه ساعت 3 نصف شب بود که یادم افتاد خوب است دعای توسل بخوانم. کتاب دعایی را که داشتم باز کردم و شروع کردم به خواندن. هرچه که بیشتر در دعا غرق می­شدم احساس می­کردم حالم عوض می­شود. نمی­دانم در کدام قسمت از دعا بود که خوابم برد. در خواب دیدم که در بیابانی برهوت ایستاده­ام. دم غروب بود. مردی به طرفم آمد و رو به من گفت: زهرا بیا.. بیا.. می­خواهم چیزی نشانت بدهم. با تعجب گفتم: آقا! ببخشید... من زهرا نیستم... اسم من ژاکلینه... ولی گوشش بدهکار نبود و مدام مرا زهرا خطاب می­کرد. دیدم چاره­ای نیست. راه افتادم دنبالش. در نقطه­ای از زمین چاله­ای بود که اشاره کرد به آن داخل شوم. گفتم که این چاله کوچک است. ولی او گفت دستم را بر زمین بگذارم. سر می­خورم و می­روم پایین. جای خیلی عجیبی بود. یک سالن بزرگ با دیوارهای بلند و سفید که از عکس شهدا نور آبی رنگ می­تراوید. آخر آنها هم یک عکس از آقا ـ آقا سید علی خامنه­ای مولا و سرور­م ـ بود. به عکس­ها که نگاه می­کردم احساس می­کردم دارند با من حرف می­زنند ولی من چیزی نمی­فهمیدم، تا این که رسیدم به عکس آقا. آقا هم شروع کرد به حرف زدن. این جمله را خوب یادم هست که گفت: شهدا یک سوزی داشتند که همین سوزشان آنها را به مقام شهادت رساند. مثل شهید جهان آرا، همت، باکری، علمدار و ... همین که آقا اسم شهید علمدار را آورد، پرسیدم که او کیست؟ چون اسم آن شهدا را شنیده بودم ولی اسم علمدار به گوشم نخورده بود، آقا نگاهی انداخت و گفت: علمدار همانی است که نزد تو بود، همانی که ضمانت تو را کرد که بتوانی به جنوب بیایی.

به یکباره از خواب پریدم. خیلی آشفته بودم. نمی­دانستم چه کار کنم. هنگام صبحانه، به پدرم گفتم که فقط به این شرط صبحانه می­خورم که بگذاری بروم جنوب. او هم گفت به این شرط می­گذارم بروی که بار اول و آخرت باشد. خیلی خوشحال شدم، پدرم را خوب می­شناسم، او کسی نبود که به این سادگی چنین اجازه­ای بدهد. ساعت 10 صبح بود که به مریم زنگ زدم و این مژده را به او هم دادم که خیلی خوشحال شد. هنگامی که خواستیم برای سفر ثبت نام کنیم، با اسم مستعار زهرا علمدار خودم را معرفی کردم. اول فروردین سال78 بود که بعد از نماز مغرب و عشاء همراه بچه­های بسیجی عازم جنوب شدیم. در آن کاروان کسی نمی­دانست که من مسیحی هستم جز مریم. در راه به خوابی که دیده بودم، خیلی فکر کردم. از بچه­ها درباره شهید علمدار پرسیدم. ولی کسی چیز زیادی از او نمی­دانست. وقتی اتوبوس­ها به حرم امام خمینی رسیدند، از نوار­فروشی که آنجا بود سراغ نوار شهید علمدار را گرفتم که داشت. هرچه بیشتر نوار شهید سید مجتبی علمدار را گوش می­دادم بیشتر متوجه می­شدم آقا چی می­گفت. در طی ده روز سفری که به جنوب داشتیم، تازه فهمیدم که اسلام چه دین شیرینی است.

چقدر قشنگ است، وقتی بچه ها نماز جماعت می­خواندند من یک کناری می­نشستم، زانو­هایم را بغل می­گرفتم و گریه می­کردم، گریه به حال بد خودم. به این که آنها آدم بودند و من هم آدم. ولی با آنها زمین تا آسمان فرق داشتم. به شلمچه که رسیدیم خیلی با صفا بود. مریم خواهر سه تا شهید بود. دو تا از برادر­هایش در شلمچه و در عملیات کربلای پنج شهید شده­اند. آنجا بود که احساس کردم خاک شلمچه دارد با او حرف می­زند. مریم صدای خوبی داشت. با هم رفتیم گوشه­ای نشستیم و او شروع کرد به خواندن زیارت عاشورا. انگار توی یک عالم دیگری بودم که وجود خارجی ندارد. یک لحظه احساس کردم که شهدا دور ما جمع شده­اند و زیارت عاشورا می­خوانند. آنجا بود که حالم خیلی منقلب شد. به حدی که از هوش رفتم و با آمبولانس به بیمارستان در خرمشهر منتقل شدم. نیمه­های شب بود که سرمم تمام شد و به اردوگاه کاروان برگشتم. بعد از اذان صبح مسئوول کاروان گفت: امروز دوباره به شلمچه می­رویم. خیلی عجیب بود. دیشب آنجا بودیم. ولی ایشان گفت قرار است آقای خامنه ای بیاید شلمچه و قرار بود نماز عید قربان به امامت ایشان خوانده شود. از خوشحالی در پوست خود نمی­گنجیدم. به همه چیز رسیده بودم: شهدا، جنوب، شلمچه، شهید علمدار و حالا آقا. ساعت 9 صبح بود که راهی شلمچه شدیم. آنجا بود که مزه انتظار را فهمیدم. فهمیدم که انتظار چقدر سخت است و شیرین، بهترین و بدترین لحظه های عمرم بود؛ بدتر از این لحاظ که هر لحظه­اش برایم یک سال می­گذشت و شیرین از این لحاظ که امید داشتم پس از این انتظار، یار را از نزدیک می­بینم.

ساعت حدود 5/11 بود که آقا آمد، چه خبر شد شلمچه! همه بی اختیار گریه می­کردند. باورم نمی­شد که چشمانم دارد ایشان را می­بیند. با دیدن آقا تمام تشویش و نگرانی که در دل داشتم به آرامش تبدیل شد. هنگامی ­که سخنرانی می­کردند، چشمانم به لبانش و سیمای نورانی­اش دوخته بود. هنگامی­که خواست برود، دوباره همه غم­های عالم بر جانم نشست. آقا داشت می­رفت و دلهای ما را هم با خود می­برد. خاک شلمچه باید به خودش می­بالید از این که آقا بر آن قدم گذاشته است. ای کاش من به جای خاک شلمچه بودم که خاک پای آقا را با اشک چشمان می­شستم! بعد از رفتن آقا، بچه ها خاکهای قدمگاه ایشان را به عنوان تبرک برداشتند. خلاصه پس از اینکه شهادتین را گفتم یک حال دیگری داشتم احساس می­کردم مثل مریم و دوستانش شده­ام. (هفته نامه پرتو، شماره 42، سال8)

---------------------------------------

شهدا در قهقه مستانه عند ربهم یرزقونند


نوشته شده توسط : لاهوت

نظرات ديگران [ نظر]