سفارش تبلیغ
صبا
 خون تازه - سلام شهدا

خون تازه

پنج شنبه 90 مهر 28 ساعت 7:36 عصر

سلام

پنج شنبه سال 74 یا 75 بود، پنج شنبه ای که فردای آن روز هزار شهید در تهران تشییع کردند.

ما در آن ایام روی دژ امام محمد باقر علیه السلام کار می کردیم. در آن روز به آقای حمزوی گفتم: برو در بیابان و جایی را که مطمئن هستی شهیدی در آنجا نیست،‌خاک برداری کن تا به آب برسی،‌ و فردا که روز نظافت است بیل مکانیکی را بشوییم.

 او برای انجام ماموریت همراه سرباز رفیعی به بیابان رفتند و من داخل سنگر ماندم. نیم ساعت بعد سرباز رفیعی را دیدم که با دستانی پرخون وارد سنگر شد. رنگم پرید، فکر کردم بلایی برسرش اومده. از سنگر بیرون اومدم دست حمزوی هم پر خون هست پرسیدم چی شده؟

گفتن برو عقب ماشین را نگاه کن ...

عقب ماشین یک گونی خون،‌ و درونش شهیدی بدون پایین تنه و سر بود. پیراهن سفیدی به تن داشت. دکمه آن تا آخر بسته شده بود.

حمزوی و رفیعی گفتن توی محل حفاری به آب زلال رسیدیم همونجا متوجه تکه ای لباس شدیم که از خاک بیرون زده بود. دقت که کردیم. فهمیدیم یه شهید هستش زمانی که دکمه پیراهن را باز کردیم خون تازه بیرون زد و دست هامون خونی شد.

 عجیب بود که جنازه شهید از سال 62 تا سال 74 یا 75 زیر خاک مونده بود اما خون تازه همراهش بود...

خاطرات محمد احمدیان

______________________________________

شهدا در قهقه مستانه عند ربهم یرزقونند...


نوشته شده توسط : لاهوت

نظرات ديگران [ نظر]