سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
 کعبه در احرام - سلام شهدا

کعبه در احرام

دوشنبه 88 اردیبهشت 21 ساعت 9:23 عصر

سلام

حاجی­ها، هروله­کنان در­گذرند، بعضی­ها می­دوند و ..راستی آب زمزم کو؟!

یاد محمد می­افتم و خاطره جانگدازش از شب عملیات خیبر، شبی که چهارمین برادر از شش برادر شهید من در منای دوست به قربانگاه رفت، محمد می­گفت: توی کانال بودیم و منتظر رمز شروع عملیات، علی کنار من ایستاده و قبضه آر­پی جی روی دوشش بود. داشت بخش­های آخر زیارت عاشورا را زمزمه می­کرد: اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد... صدای چهچه بلبلی که نمی­دانم از کجا میآمد با صدای جیر­جیرکی که تو این خشکی و بی درختی، معلوم نبود کجا است، قاطی شده بود. ناگهان یک گلوله فسفری آرپی جی یازده آمد و به پشت کانال خورد. صورتم را برگرداندم. علی سر­جایش ایستاده بود و قبضه آر­پی­جی روی دوشش آماده شلیک بود. خوشحال شدم. صدایش کردم: علی! علی جوابی نداد، دوباره صدایش کردم، جواب نداد نگاهش کردم. آر­پی­جی هنوز روی دوشش بود. با دست چپ قبضه را روی دوش راستم نگه داشتم و دست راستم را جلو بروم. کاش کلمات قادر بودند بگویند که چه حالی شدم. درست مثل اینکه دستم را روی یک چشمه جوشان آب گرم گذاشته باشم! سر علی داداشم، پریده بود و خون گرم داشت با فشار از گلویش بیرون می­زد. قبضه­ام را رها کردم و سر را به زیر شانه علی بردم. علی بدون سر، همچنان آر­پی­جی بر دوش، منتظر اعلام رمز عملیات و شروع شکستن خط بود. اول موشک او را شلیک کردم، بعد قبضه خودم را هم بر دوش علی گذاردم و آن هم شلیک شد. حالا باید پیکر داداش را در گوشه­ای می­گذاشتم و به جلو می­شتافتم. بوی تند باروت و سر و صدای شلیک­ها... چاره­ای نبود. باید از کاروان عقب نمی­افتادم. بوسیدمش. سر و صورت خود را به خون گلویش آغشته کردم و کوله گلوله­هایش را برداشتم و با قبضه آر­پی­جی جلو رفتم. آن روز و سه روز بعدش، حال و هوایی داشتم، شاید حال خوشی بود. هرچه بود احساس حضور می­کردم.  

شهدا در قهقه مستانه عند ربهم یرزقونند.....


نوشته شده توسط : لاهوت

نظرات ديگران [ نظر]