سلام
میلاد مولود کعبه بر عاشقان مبارک باد
وصف کردن مولای مهربانی ها خیلی مشکل بوده و هست هر چقدر فکر کردم ، توسل کردم که بتوانم چیزی در مورد مولا بنویسم که تا به حال نشنیده باشم و دیگران هم از آن چیزی ندانسته باشند یا به عبارتی جملات کلیشه ای نباشد. نتوانستم ...
دلم نمی خواست که تکراری باشم از روی نوشته های دیگران آقا ، دلم می خواست راحت چیزهایی را که در ذهنم می گذرد روی کاغذ بیاورم که بتوانم وصفی از زیبایی های شما را بنگارم اما یا سندی نداشت، یا اینکه مسئله به مصائب شما ربط پیدا می کرد، که فکر می کنم درست نباشد که روز میلاد تنها کسی که در خانه خدا به دنیا آمد و همراه و یاور رسول الله شد اینگونه با نوشته هایی که مصائب را یادآوری می کرد درست باشد به همین دلیل این جمله را می نویسم که روزی در مجله در وصف شما تنها دو بیتی که هنوز نفهمیدم قافیه و ردیفش را چگونه کنار هم گذاشته اند تا وصف شما باشد ....
در رستخیز عــــالم آمد به دنیا مرتضی
همراه و یار مصطفی مولود کعبه مرتضی
با اینکه می دانم اگر تمام واژه های دنیا را جمع کنند نمی تواند وصفی در مورد شما باشد که تمام مطالب را به زیبایی جلوه کند در همین حد می دانم که برای وصف شما می توان گفت: علی را می توان علی نامید همانطور که خداوند عزوجل نامید و همین بس که در وصفش نبی اکرم فرمود : اَنَا مَدینَةُ الْعِلم وَ عَلیُ بابُها فَمَنْ اَرادَ الْمَدینَةَ وَ الْحِکْمَه فَلْیَعْتِها مِن بابُها
راستی مولا شما نمی دانید ما کی از این غربت بیرون خواهیم آمد ؟؟؟؟
می خواستم امروز که جشن میلاد شماست، از شما عیدی بزرگ را طلب کنم ؛ اجازه می دهید عیدی ما امروز از شما طلب بخشش باقی مانده غیبت بر ما باشد و رساند روز وصل یار ؟؟؟
شهدا در قهقه مستانه عند ربهم یرزقونند...
سلام
بعد از نمایشگاه تونستم همه حرفهای ناگفته را روی این بی رنگ ها بنویسم اما حیف این بار دیر شد ...
توی نمایشگاه همش به خودم تلقین می کردم که این سراچه کوچک را که از توهمات انباشته شده ای که دیگران درست کرده بودن خالی کنم و این کار را هم کردم حین آموزش و بازی با بچه هایی که به غرفه می اومدن و بعد از بازی با خوشحالی سوالات دیگه خودشون را پیرامون بحث می پرسیدن امیدوارم می شدم نه به خودم بلکه به این که بالاخره راهی را برای درست شدن پیدا کردم اما حیف زود تمام شد با رفتن بچه هایی که قول دادم اسم همشون را توی این پست بزنم اما بعد دیدم که تعداد کسانی که این بازی را انجام دادن 180 نفر هست تصمیم گرفتم اسامی اونهایی را بزنم که بعد از بازی سوال داشتن امیدوارم که باقی بچه ها دلخور نشن واقعاً نوشتن اسم 180 نفر زیاده اون هم اگه بخوام پست را ادامه بدم با چیزهایی که قبلاً می خواستم بنویسم اما نشده بود . فقط به همشون میگم خسته نباشید واقعاً عالی بود سطح اطلاعاتی خوبی داشتید ....
مرضیه 9 ساله پرسیده بود : راسته که امام زمان علیه السلام و حضرت خضر شبهای جمعه کنار جمکران میان و با هم دست میدن ؟
علیرضا 8 ساله پرسیده بود : راسته که امام زمان علیه السلام همه جا هست و ما نمی بینمش ؟
سید طه 11ساله پرسیده بود : امام زمان چند سالشه ؟
صدیقه 10 ساله پرسیده بود : کی زمان ظهور فرا میرسه ؟
فاطمه 12ساله پرسیده بود: چطور میشه دجال را شناخت و گولش را نخورد ؟
زهرا سادات 7 ساله پرسیده بود: راسته که اگه امام زمان بیاد واقعاً سر همه ما را میزنه ؟
محدثه 7 ساله پرسیده بود: بالاخره اسم مادر امام زما چیه فاطمه است یا نرگس؟
حدیثه 8 ساله پرسیده بود: راسته اگه امام زمان بیاد همه آرزوها برآورده میشه؟
محمد رضا 11 ساله پرسیده بود: امام زمان مریض میشه ؟
یاسین 12 ساله پرسیده بود: اسم سفیرای امام زمان توی دوران غیبت صغری چی بود و اینکه، آیا توی دروان غیبت کبری هم ایشون سفیری دارن یا نه ؟
توی این بچه هایی که اومدند جالب یکی از بچه ها اندونزیایی بود که مسلمان شده بود و فارسی را، دست پا شکسته حرف می زد اسمش هم بود محمد امین شعبان 8 ساله که بعد از بازی هم برای ما دلنوشته هم نوشت .
یه سری از بچه ها هم که به همراه مربیشون از واحد فرهنگی جمکران اومده بودن حدوداً پونزده نفر دختر بودن و فرق دعای سلامتی و دعای فرج را می خواستن بدونن ؟
بیست نفر از پسرها هم مسافر مشهد رضای آقا علی بن موسی الرضا علیه السلام تشریف آورده بودن سوالشون این بود که بالاخره اون گروهی که قراره قدس را آزاد کنن از مشهد میرن یا نه و اینکه روی پرچمشون چی نوشته شده ؟
حالا از همه اینها بگذریم یه هفته مهمان شهدا بودن خیلی قشنگ بود درسته اولش با برخورد خوبی روبرو نشدم وقتی برای روز اول وارد گلزار شدم و دیدم که خانمی با وضع آرایش به تمام و موهای رنگ کرده و بیرون گذاشته و شلوار کوتاهی که پوشیده و .... تصمیم گرفتم برم بهش یه تذکر کوچیک بدم هر چند در حدش نبودم اما قبل از من یه خانم پا پیش گذاشت و به خانم گفت و همسر اون آقا هم به همسرش تذکر داد اما حیف که هیچ بویی از انسانیت نمی اومد خانم با وقاحت تمام برگشت و جواب پیر زنی را که جای مادر این خانم بود را با بی احترامی داد و همسرش هم برگشت با فریادی که سر اون آقایی که تذکر داده بود، گفت: من خودم فرزند شهیدم هیچ نیازی به تذکر شما و امثال شما ندارم می تونی برو خودت را درست کن که فقط ادعایی ....
اما روزهای بعد تقریباً خوب بود و خیلی بهتر هم پیش رفت حتی روز آخر که دیگه اوج قشنگی بود یه خانمی تمام قبرهای شهدا را دونه به دونه می شت توی اون گرمای ظهر و ذکر یابن الحسن را تکرار می کرد اوج عاشقی را داشت نمایش می داد باید معرفت را از اون یاد می گرفتم سعی کردم اون روز مزاحمش نشم اما امروز بهش میگم اَجْرَکُمْ عِنْدَالله ...
شهدا در قهقه مستانه عند ربهم یرزقونند...
سلام
خیلی گیج می زدم آنقدر قاطی کرده بودم که بی حدّ و حصّر بود نمی دانستم برای بازگشت به حالت عادی از کجا باید شروع میکردم، یاد این سخن افتادم که هر وقت خیلی شاد و یا خیلی غمگین بودید به اهل قبور سری بزنید . به همین خاطر بی پروا رفتم گلزار. یادمه پنجشنبه صبح خیلی زود بود، برعکس همه روزهای پنجشنبه که گلزار قیامت بود، اون روز بجز من و باغبون و متصدی امور دفتری گلزار تقریباً توی اون ساعت کسی نبود از زهرا شنیده بودم که مزارش تقریباً کجاست، اما از اونجایی که هیچ وقت دوست نداشتم دنبال چیزی بگردم رفتم دفتر گلزار سلام کردم و گفتم ببخشید آقا مزار شهیدان امیر حسین و مجید ... را می خواهم دفتر را که باز کرد آدرس مزار مجید را نوشت اما هر چی گشت نشانی از مزار امیرحسین نبود فقط در همین حدّ می دانست که توی قعطه هفده یا هجده هست و گفت خواهر اگر مزار این بزرگوار را پیدا کردی آدرسش را بیار تا من ثبتش کنم شروع کردم به گشتن با آدرسی که متصدی گلزار داده بود دنبال قبر مجید بودم اما پیداش نمی کردم یه دفعه که سرم را بلند کردم عکس امیرحسین را دیدم خوشحال شدم رفتم سر مزارش نشستم غریبه بود اما نمی دانم چرا راحت نشسته بودم انگار که چند سالیه می شناختمش دلم می خواست شکایتهای همه دنیا را بهش بکنم اما حسی بهم می گفت باید راهنمایی بخوام شنیده بودم که اگر اذن داشته باشن باهات صحبت می کنن اما تجربه نکرده بودم و پیش خودم می گفتم چی بگم؟ آخه، چطوری؟ شاید اصلاً جواب من را نده ؟؟؟
با گلابی که داشتم مزار را شستم و پیش خودم گفتم من زیارت می خوانم تو راهنما بهم بده باور کردنی نبود شاید به وضوح با من حرفی نزد اما راهنمایی های اون از طریق زیارت عاشورا خیلی جالب بود و من هم از سر درگمی راحت شدم و تقریباً مسیر را پیدا کردم در این میان یاد شهیدی کردم که در شرایط سختی در دست دشمن گیر کرده بود و برای اینکه فرمانده را از وضعیت خود آگاه کند با صدای بلند زیارت عاشورا را می خواند و نشانی می داد . من هم شروع کردم اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللهِ یاد صحنه پر از درد عاشورا کردم و مظلومیت حسین بن علی علیه السلام ادامه دادم فَلَعَنَ اللهُ اُمَهً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَ اَلْجَوْرِ عَلَیْکُمْ اَهْلَ اَلْبَیْتِ وَ لَعَنَ اللهُ اُمَّهَ دَفَعَتْکُمْ هنوز یک روز از ایام فاطمیه باقی مانده بود توی این فراز احساس کردم لعن بر قاتلین زهرای مرضیه و اولادش را باید مدام تکرار کنم تا از وسوسه های شیطانی نجات بیابم و فراموش کنم آنچه بر من گذشته و خواهد گذشت زیرا سختی اولاد نبی مکرم اسلام و زهرای اطهر بیشترین مظلومیت را به همراه داشت . وقتی یاد آن همه مشکل که همه باهم به سراغم آمده بود حین خواندن زیارت یکباره رسیدم به فرازی که می گفت : مُصْیبَتاً ما اَعظَمُها وَ اَعْظَمَ رَضْیَّتها بی اختیار یاد ام المصائب زینب کبری افتادم صبر کردم شاید این حرفها را بارها و بارها از این و آن شنیده بودم اما آن روز برای من تازگی عجیبی داشت . در آن حین یاد اباعبدالله الحسین به هنگام شهادت ابالفضل العباس افتادم لفظ اَلآنَّ قَد اِنْکَثَرَ ظَهْرِی را بر زبان آورد اما به محض دیدن زینب کبری کوه صبر و استقامت امید از دست رفته را باز یافت و پیکر برادر را رها کرد و به سوی خیمه ها رفت . حالا من رسیده بودم به سجده زیارت سر بر سنگ مزارش گذاشتم و ذکر را خواندم « اَلّلهُمَّ لَکَ الْحَمّدُ حَمْدَ الشّاکِرینَ لَکَ عَلی مُصاِبهِمْ اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلی عَظیمِ رَزِیَّتی اَللّهَمَّ ارْزُقْنی شَفاعَةَ الْحُسَیْنِ یَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِتْ لی قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَکَ مَعَ الْحُسَیْنِ وَ اَصْحابِ الْحُسَیْنِ اَلْذَّیْنَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ اَلْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلامْ » . در این زیارت درسهایی یافتم که بارها و بارها شنیده بودم اما آن روز از سر کلاس درس استادی شنیدم که همراه با تئوری، کلاس عملی را مانند فیلمی برایم به نمایش گذاشته بود و تمام مطالب را با صحنه های واقعی آموزش می داد و در تمام مدتی که فرازها را می خواندم همراهم بود و راهنماییم می کرد ... .
-----------------------------
بعد نوشت : افتخار من این است که مزار این بزرگوار در شهر من است ... .
باز نوشت : در کنار چشمان گناهکارم تابوتی را می بینم که روی شانه های مردم تشیع می شود تا اینکه کنار من به زمین نهاده می شود پرچم پر افتخار میهن را از رویش بر می دارم و در تابوت را باز می کنم پیکر را می شناسم اما تنها تاسفی که دارم این است که چشم هایش هنوز باز است و منتظر ....
سلام
تازه جنگ به پایان رسیده بود با اصرار دوستان حاجی برای مراسم حج به مکه رفت. وقتی بازگشت از او پرسیدم :«آقا مرتضی آنجا چطور بود؟» با ناراحتی گفت:«بسیار بد بود، چه خانه خدایی، غربیها پدر ما را در آوردند. کاخ ساختهاند، آنجا دیگر خانه خدا نیست. تمام محله بنیهاشم را خراب کردهاند. کاش نرفته بودم. مدتی بعد دوباره او را عازم حجاز دیدم؛ با خنده گفتم:«حاجی تو که قرار بود دیگر به آنجا نروی؟ نگاهش را به زمین دوخت و پاسخ داد:«نمیدانم اما احساس میکنم اینبار باید بروم. وقتی بازگشت.دوباره از اوضاع سفرپرسیدم.
اینبار هیجان عجیبی داشت.
با خوشحالی گفت:« این دفعه با گروه جانبازان رفته بودم، چنان درسی از آنها گرفتم که ای کاش قبلاً با اینها آشنا شده بودم بارها و بارها گریستم، به خاطر تحول و حماسهای که در اینها میدیدم. به یکی از جانبازانی که نابینا بود گفتم:«دوست نداشتی یک بار دیگر دنیا را ببینی؟ حداقل انتظار داشتم بگوید:«چرا یکبار دیگر میخواستم دنیا را ببینم. اما او پاسخ داد:«نه» پرسیدم:«چطور؟» گفت:«در مورد چیزی که به خدا دادم و معامله کردم نمیخواهم فکر بکنم. بدنم می لرزید، فهمیدم که عجب آدمهایی در این دنیا زندگی میکنند ما کجا، اینها کجا ؟؟؟؟
____________________________
باز نوشت : در کنار چشمان گناهکارم تابوتی را می بینم که روی شانه های مردم تشیع می شود تا اینکه کنار من به زمین نهاده می شود پرچم پر افتخار میهن را از رویش بر می دارم و در تابوت را باز می کنم پیکر را می شناسم اما تنها تاسفی که دارم این است که چشم هایش هنوز باز است و منتظر ....
شهدا در قهقه مستانه عند ربهم یرزقونند ....
اون وقتی که می خوای بگی خدایا من توی این زمین با داشتن همه چیز هر لحظه تو را از یاد بردم فقیرترین بودم ...
و زمانی که توی این کره خاکی با اوج بی کسی وقتی یاد خدا بودی از همه غنی تری اما نمی دونم چرا هر آن که از اعماق دلت آه می کشی این صدای قشنگ که ای بنده غصه نخور من در کنارتم را نمی شنوی ، نمی شنوی ، نمی شنوی ....
نمی دونم بازم مثل وقتایی که با زمینی ها در ارتباطی و مشکلی پیش میاد من مقصرم و باید دلیل را توی خودم پیدا کنم یا نه اینجا خدا به کمکم میاد و می گه همیشه هم تو مقصر نبودی شاید که دلیل دیگه ای داشته باشه ....
دلم میخواست که این را همه زمینی ها بدونن که همیشه یه نفر مقصر نیست این ها ، آه من پیش خداست اما خیلی وقته که روی دلم سنگینی می کنه نمی تونم آه بکشم که بشنوم ، نمی تونم آه بکشم که درک کنم ، نمی تونم آه بکشم که رها بشم ، نمی تونم درد دل کنم حتی با زمینی ها ، نمی تونم ، نمی تونم .
وقتی سنگ صبورت چندتا تیکه آهن پاره است که اونم تقریباً از این همه تکرار روزهای مثل هم خسته میشه و پشت سرهم هنک میکنه و نیاز به ری استارت داره بابا ما که آدمیم ....
دلم می خواد که برم توی بیابونی که هیچ کسی نباشه بجز خدا ، خدایی که نگفته می دونه اما دوست داره از خودت بشنوه خیلی قشنگه با اینکه می دونه پای درد دلت میشنه ....
کاش همه می فهمیدند که ما هم بنده ایم بنده ای که آفریده همون خدایم پس اگه از ذات ازلی توی وجود ما دمید این خصلت قشنگ را هم به همه ما می داد که همیشه من نباشیم ، یکبار هم سعی کنیم دیگران را ببینیم .
کاش یاد می گرفتیم که یادمون نره ما از خداییم و باید مثل خودش دیگران را ببینیم . نه اینکه من که هستم پس دیگری به من چه .....
اون وقتی که دلت می خواد مولا تو را رها نکنه ....
اما اتفاقی یاد شعری می افتی که میگه :
شنیده ام که گفته ای که مردمان تو را به قدر آب هم طلب نمی کنن ، از این سخن دلم گرفت بدون آب می توان حیات را بسر نمود بدون تو ممات هم نمی توان طلب نمود ....
یا اینکه نا خداگاه این شعر را زمزمه می کنی :
اگر قدر تو را دانسته بودیم ،اگر عهد و وفا نشگسته بودیم ،دل ما خانه غمها نمی شد ، غم هجران نصیب ما نمی شد ، اگر شرط تولا ّ کرده بودیم، هر آن چه گفته مولا کرده بودیم ،نمی شد روز ما شام سیاهی ، نمی شد قسمت ما این جدایی ....
خدایا ، من از تو خواستم خودت گفتی : ادعونی استجب لکم ؛ بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را ، خواستم هر چند لایقش نیستم اما می خوام داشته باشم می خوام اون طوری بیام پیشت . دلم داره می ترکه خدایا پس کی می رسه وقت اجابت .....
___________________________
بعد نوشت : ما در غم هجران تو بسر می بریم ای دوست اما حیف که در برابر فقط ادعایمان است اگر یاری تو در میان بود اینگونه قربانی لحظه های منحوس دنیا نمی شدیم ...
بعدتر نوشت : خدایا هنوز خواهان چیزی هستم که تو روزی آن را در سرم نهادی بیش از این منتظرم نگذار ( یا سریع الرضا ؛ ای کسی که زود راضی می شی )
بازنوشت : هنوز در انتظار دیدار می نشینم سر راه جاده ای که انتهایش را نمی دانم ...
شهدا در قهقه مستانه عند ربهم یرزقونند ....
سلام
یه روز توی سنگر نشسته بودم که اومد و گفت :حاجی میشه بیای بیرون باهات کار دارم . گفتم :بیا تو کارت را بگو گفت : نه حاجی می خوام تنها باشیم بهت بگم . به درخواستش رفتم بیرون کنار سنگر یه جای دنجی بود نشستیم شروع کرد به صحبت گفتش :حاجی من سواد درست و حسابی ندارم اما یه وصیت نامه نوشتم که می خواستم بدمش به شما که یه نگاهی بهش بندازید یه وقت اکه شهید شدم مردم وصیت نامه من را دیدند بهم نخندند . در ضمن حاجی کسی متوجه نشه . پرسیدم چرا ؟
شروع کرد به تعریف کردن گذشتش و اینکه چطور اومده جبهه گفت : حاجی من یه آدم علاف بودم که از همه جور فسق و فجوری دراومده بودم از شراب خواری و زنا گرفته تا هر گناهی که شما فکرش را بکنید توی کارنامه من بود چند تا محل از دستم امان نداشت ، اما یه روز طبق عادت همیشگی که توی خیابونا داشتم ول می گشتم دیدم جلوی در مسجد همه صف کشیدن رفتم جلو گوش یه پسر بچه را گرفتم و گفتم بچه این جا چه خبره صف چیه روغن میدن یا قند ؟ گفت : هیچ کدوم گفتم پس صف چیه ؟ گفت : این جا صف دیدار با خداست ...
بهش خندیدم و شروع کردم به راه خودم ادامه دادن اما هنوز چند قدمی نرفته بودم که تنم لرزید و پیش خودم گفتم نکنه بچه راست بگه ؟ نکنه خدایی هم باشه ؟ نکنه من ......
هزارتا نکنه دیگه که پیش من بی جواب بود همین طور که توی فکر بودم رفتم خونه و در اتاق باز کردم و رفتم توی اتاق و تا سه روز بیرون نیومدم و همه کار من توی این سه روز گریه بود که اگه خدایی باشه چی ؟خدایا من چه کردم ؟ چطور باید جواب بدم ؟؟؟؟
مادر بیچاره من هم می ترسید که اتفاق ناجوری افتاده باشه مرتب پشت در اتاق می اومد و می گفت : حسن چته بیا یه کم غذا بخور آخه می میری . به حرفهاش اعتنا نمی کردم و توی حال خودم تا اینکه عصر روز سوم وقتی داشتن اذان مغرب را می گفتن به خودم اومدم گفتم باید برم ثبت نام کنم و برم جبهه ،با خودم هم گفتم توی راه هر کی هر چی گفت بهش اعتنا نمی کنم ....
رفتم مسجد تا خواستم پا توی مسجد بزارم چند تا جوون گفتن بچه ها نگاه کنید حسن لات اومده مسجد الان که یه شری اینجا بلند شه همه از من دور می شدن بعد از نماز رفتم بسیج مسجد تا اسم بنویسم اما مسئول قبول نمی کرد تا اینکه با التماس و هزار تا قول گرفتن رازی شد . من هم اسم نوشتم الان هم اینجا در خدمت شمام در ضمن حاجی می دونی خواست من از خدا چیه ؟ گفتم : چیه جوون ،بلند شد و پیراهنش را درآورد دیدم تنش اینقدر ناجور خال کوبی داره که هر کی نگاه می کنه حالش بهم می خوره راستش خودم هم بدم اومد که بهش نگاه کردم گفت : می خوام خدا طوری من را شهید کنه که وقتی منا می برن غسال خونه که غسل و کفنم کنن خجالت نکشم ، این را گفت و رفت هنوز چند قدم دور نشده بود که کنار سنگر خمپاره ای خورد و حسن شهید شد وقتی خبر دار شدم و رفتم کنارش دیدم تمام بدن حسن لات سوخته به طوری که فقط صورت سالم بود توی این لحظه یاد وصیت نامش افتادم بازش کردم دیدم اینطور نوشته شده ....
به نام خدای مهربون که به حسن لات لطف کرد
سلام از ننم می خوام اگه من شهید شدم گریه نکنه چون حسن لاتش تازه عاقل شده می خوام برام دعا کنه ....
بعدش هم از همه کسایی که مورد ازیت و آزار من بودن می خوام من را حلال کنن جوونی بود جاهلی ......
خدایا تن حسن لات را طوری ببر که آبروش نره ....
کوچیک خدا حسن لات
-----------------------------------------------------------------------------------
بعد نوشت : خوشا آنان که خدا در اوج طلبیدشان ....
بعد تر نوشت : اگر ماندم به این خاطر نبود که من نبودم بودم اما تکلیفی نداشتم اما حالا باید نوشت تا فراموش نشود . تا جایی که امام خمینی ره فرمود : شهدا را به یاد بسپاریم نه به خاک .....
از خاطرات آقای یوسفیان استاد تفسیر قرآن
شهدا در قهقه مستانه عند ربهم یرزقونند ...
بسم الله الرحمن الرحیم
چند ماهی بود فهمیده بودم تعقیبم می کنه از دبیرستان تا خونه یا از خونه تا دبیرستان تمام ساعتهای رفت و آمد من را داشت ، اما از اونجایی که من مغرور بودم هر چی می گفت جوابی نمی شنید ...
روز سه شنبه طبق معمول هر روز سرساعت دوازده و نیم از خونه اومدم بیرون که برم دبیرستان سر کوچه که رسیدم صدایی شنیدم ...
سلام ، جوابش را ندادم ...
دوباره گفت سلام ،دید که چیزی نمی گم گفت : سلام مستحبه اما جوابش واجبه زهرا خانم !!!
درست حدس زده بودم خودش بود رسول ، هیچ نمی خواستم جوابش را بدم چون بعد از اینهمه سال زندگی آبرومندانه توی این کوچه دلم نمی خواست بازیچه دست یه علاف بشم اما دلم براش می سوخت . زهرا خانم من دارم باهات حرف می زنم اون وقت شما جواب سلامم را نمی دی چند دفعه ننم را فرستادم خونت بازم گفتی نه ، مهتاب خواهرم باهات حرف زد گفتی نه، خب خودت بگو اشکالم چیه تا درستش بکنم .... این جا بود می خواستم بهش بگم بگو چه اشکالی نداری اما یاد حرف دبیر بینشم می افتادم که می گفت : ممکنه یه وقت یه حرفی بزنی اون وقت خدا تو را از رها کنه ، به خاطر این ترس که خدا رهام نکنه حرفی نمی زدم ...
گناه من چیه که توی این دنیای کثیف دنبال یه دختر سر به زیر با حیاء مثل شمام ، هان ؟؟؟
بعد از این حرفش کمی سکوت بود که توی راه دبیرستان پیش اومد اول فکر کردم که بی خیال شده رفته اما یه دفعه عطسه کرد و فهمیدم که هنوز هم دنبالم داره میاد رسیده بودم به کوچه دبیرستان دلم نمی خواست بچه های دبیرستان اون را دنبالم ببینن که بعداً فکرای ناجور بکنن گفتم تو را خدا برو ....
خواهش می کنم برو نمی خوام دنبالم بیای مگه زوره ؟؟؟
نه گوشش بدهکار نبود برای اینکه دکش کنم گفتم اگه می خوای چیزی بدونی به خواهرت مهتاب بگو شب بیاد مسجد محله تا بهش بگم .
این را که شنیدم خیلی خوشحال شدم رفتم و به مهتاب گفتم که شب بره مسجد تا بفهمم چرا دوست نداره جواب سوالهای من و درخواستم را بده چرا اصلاً توی کوچه هیچ کس به جز زنا جرات نمی کنن باهاش حرف بزنن ....
ساعت شش عصر بود همه رفته بودن مسجد و من توی خونه منتظر بودم که مهتاب بیاد و حرفهای زهرا را بهم بگه خیلی طولانی می گذشت اون پونزده دقیقه انگار چند ساعت تا اینکه بالاخره مهتاب اومد به زور اون را از دست مامان که میگفت برو شام را آماده کن جدا کردم تا بدونم چی شد ...
خب صبر کن الان بهت می گم ...
بگو بابا جونم رسوندی به لبم ....
زهرا توی مسجد به من گفت: که دیگه دنبالش نری واقعاً از این قضیه که دنبالش میری مثل این پسرای خیابونی در عذابه ، باور کن به خاطر حاج بابا چیزی تا به حال بهت نگفته ....
خب حرفای دیگش چی بود ؟؟؟
گفت که اگه می خوای در مورد خواستگاریت فکر کنه باید اولاً درس رها شدت را دنبال کنی چون اون از همسر بی سواد خوشش نمیاد یعنی میری از رئیس دانشگاه عذر خواهی میکنی از ترم آینده میری سر کلاست ، چقدر مغروره من به خاطر اون با رئیس دانشگاه جر و بحث کردم ...
خب اگه نمی خوای قید زهرا را بزن ...
نه بگو می خوام بدونم دیگه چه شرطی گذاشته . از شرایط دیگه اون این بود که حتماً همسر آیندش باید سپاهی باشه خودت که می دونی خانوادش اون را بجز آدمهای دولت مثل سپاهی و ارتشی به کسی دختر نمی دن ....
بعدش هم اینکه از همه سخت تره را گفت: که مطمئن هستم اگه بشنوی قید زهرا را میزنی چون تو نماز یومیت را یکی درمیون می خونی چه برسه به شرط خانم که گفته باید چهل شب نماز شب بخونی اون می گفت : اگه آقا رسول این چهل شب را بدون وقفه پشت سر هم بگذرونه من مطمئنم خودش پشیمون میشه دیگه نیازی نیست که من بخوام فکر کنم ...
این حرفها را که شنیدم تا صبح توی رختخوابم داشتم تکون می خوردم و فکر می کردم که اصلاً برای چی زهرا این شرطها را گذاشته و چرا گفته که اگه این کارها را بکنم دیگه نیاز ی نیست که اون بخواد فکر کنه تصمیم های مختلفی گرفتم اولش خواستم برم از خود زهرا بپرسم اما یادم اومد که گفته دیگه نمی خواد توی راه دبیرستان دنبالش برم ...
بعدش توی خیالم گفتم حتماً اگه این کارها را بکنم میشم اون کسی که اون انتظارش را داره و خودش میاد و بهم بله را میده ...
به همین خاطر تصمیم گرفتم که تمام شرایطش را عملی کنم که نگاه به ساعت قدیمی روی دیوار افتاد که داشت تک تاک می کرد یه دفعه به خودم که اومدم دیدم ساعت پنج صبح و صدای الله اکبر از مسجد محله میاد یاد شرایط زهرا افتادم بلند شدم و رفتم وضو گرفتم و گفتم هر چی گفته عملی می کنم نماز صبحم را که خوندم مهتاب را بیدار کردم که نماز صبح بخونه یه نگاهی به صورتم کرد و گفت : آفتاب از کدوم طرف دراومده که ما را بیدار می کنی برای نماز صبح همیشه تا ساعت هشت صبح هم بزور خودت بلند میشی ...
حرفی نزدم و رفتم که بخوابم چون اصلاً شب را نخوابیدم . ساعت را کوک کردم برای ساعت هفت صبح هنوز چشم روی هم نذاشته بودم که احساس کردم ساعت داره زنگ میخوره بیدار شدم دیدم بله برای من که شب نخوابیدم زود گذشته والا ساعت هفت شده بلند شدم سریع آماده شدم داشتم می رفتم که دوباره مهتاب یه تیکه پروند بابا هنوز که زهرا از خونش بیرون نیومده داری کجا میری هنوز که ساعت دوازده و نیم نشده ...
چون پیش خودم قول داده بودم هر کی هر چی گفت دیگه جوابش را ندم چیزی نگفتم رفتم به سمت دانشگاه تا رئیس دانشگاه صحبت کنم . چون ده پونزده روز دیگه امتحانات بود و بعدش هم ترم جدید ... وقتی وارد دانشگاه شدم رضا را دیدم سلام کردم تا سلام کردم دو سه تا از بچه ها ازش جدا شدن و با بی ادبی تمام رفتن اما رضا بهم گفت : علیکم السلام آقا رسول چه عجب این طرفا پیدات شده بعد از سه ترم خیلی ها ، حالا ...
رئیس دانشگاه امروز اومده یا نه ؟
چرا اتفاقاً همین امروز با دانشجوها توی سالن همایش داشت صحبت می کرد .
ممنون رضا جان ...
وقتی رسیدم به اتاق مدیریت یه کمی خودم را جمع جور کردم ، انگشتم را خم کردم و در را زدم بفرمایید صدای خودش بود خوشحال شدم وارد شدم سلام کردم ، عذرخواهی کردم و بعدش هم گفتم آقای ممدی می خوام از ترم آینده بیام سر کلاسهام و درسم را بخونم ...
یه نیش خندی زد و گفت : یعنی ما مطمئن باشیم که آقا رسول آدم شده و دیگه سراغ کارهای قدیمش نمیره و هر روز اساتید دانشگاه مثل معلم های پایه های پایین تر ازش نمی نالن ...
سرم را پایین انداخته بودم و پیش خودم گفتم باید بشه زهرا این را از من خواسته به همین دلیل صدام را بلند کردم و گفتم آقای ممدی این دفعه قول شرف می دم که هیچ استادی اسم من را برای شکایت پیشتون نیاره ....
بالاخره بعد از چند شرط و پرداخت جریمه قرار شد تا از ترم آینده برم سر کلاس ...
از دفتر رئیس که بیرون می اومدم خیلی خوشحال بودم که حداقل یکی از درخواست های زهرا داره انجام میشه خیلی دلم می خواست برم بهش بگم اما یاد این حرفش می افتادم که گفته دلش نمی خواد دیگه دنبالش برم و از من که پسر حاجی محلم یه همچین انتظاری را نداره بی خیال می شدم و می گفتم بذار شرطهای دیگش هم انجام بدم بعد یه دفعه بهش میگم ...
چند ماه گذشته بود ، از مسجد که بیرون می اومدیم مهتاب صدام زد اولش گفتم نکنه دوباره می خواد درباره رسول حرف بزنه خواستم جوابش را ندم که گفت: وایستا با هم بریم خونه . بر خلاف همیشه ساکت بود که من گفتم چند ماهی شده که رسول دیگه دنبالم نیست خیلی خوشحالم که دیگه مزاحم نمی شه می ترسیدم از اینکه آخرش آبروی من را جلوی مدیر دبیرستان ببره و مدیر هم بیاد بگه زهرا تو که سال آخری هستی چرا؟؟ سال دیگه می خوای بری دانشگاه اما به هر حال بخیر گذشت نه مهتاب ...
نمی دونم حرفهای تو چی بود که رسول خیلی وقته توی خودشه ، رفته دانشگاه و با دوستای قدیمش قطع رابطه کرده با کسایی که حتی مامانم نمی تونست بگه اینها کین که میان و میرن خلاصه خیلی تغییر کرده زهرا ...
شب ها تا دیر وقت بیداره و درس می خونه بعضی وقتها هم که سر شب می خوابه سر ساعت سه و نیم چهار بیدار میشه اما نمی دونم چی کار می کنه تازه یه چیز جالب زهرا همه نمازهاش اول وقت شده اون هم به جماعت اما میگه چون از اول توی این مسجد نیومده روش نمی شه میره مسجد امام زمان علیه السلام نماز می خونه نمازهای قبلیشم قضا کرده ، حلال زاده است ، ببین اوناهاش داره میاد ببین داداشم چه سر به زیر شده .
به هم که رسیدیم رسول فقط یه سلام کرد و رفت خونشون مهتاب هم خداحافظی کرد و رفت دو سه ما بعد هم فهمیدم که توی سپاه به عنوان داوطلب اسم نویسی کرده که بره جبهه این را که شنیدم از خودم بدم اومد گفتم خدایا اگه این کارها را واقعاً بخاطر من می کنه خودت نیتش را تغییر بده ...
بعد از اینکه رسول اعزام شد مهتاب اومد خونمون و گفت : یادته هفت هشت ماه پیش برای رسول چه شرایطی را گذاشت ؟؟؟ دیشب که داشت ساکش را آماده می کرد گفت : بیام بهت بگم ممنون که من را به خودم آوردی اما من هنوز نفهمیده بودم چی میگه زهرا تو می دونی منظورش چی بود ؟؟؟ نه من هم نمی دونم ...
از وقتی که رسول رفته تقریباً هر روز مهتاب می اومد خونه ما دلتنگی می کرد تا اینکه یه روز صدای در اومد گفتم مریم جان ( خواهر کوچکترم ) میری در را باز کنی رفت و اومد گفت : زهرا مهتاب یه پاکت نامه دستش و داره گریه میکنه و میگه که با تو کار داره ...
وقتی رفتم دم در و حال مهتاب را دیدم به زور آوردمش تو که بپرسم چی شده بهش گفتم حاجی چیزی شده گفت : نه .
گفتم : مادرت چیزیش شده گفت : نه . گفتم پس چی شده گفت : رسول. گفتم : رسول چی ؟؟؟
گفت : رسول شهید شده این را که گفت ته دلم یه دفعه خالی شد اشک توی چشمم جمع شد اما خودم را نگه داشتم و گفتم خوش به حالش، خوش به سعادتش بعدش هم سعی کردم مهتاب را آروم کنم . وقتی آروم شد گفتم این چیه دستت گفت : مثل اینکه قبل از عملیات به یکی از دوستاش دو تا نامه داده بود و خواسته بود که یکیش را بده به ما و یکیش هم بده به تو ...
وقتی دوستش خبر شهادتش را داد گفت: ببخشید رسول این نامه را داده بدمش به شما بابا حاجی خیلی خوشحال بود که پسرش به سعادت رسیده از دوستش پرسید شما موقع شهادت بالای سر رسول بودید گفتم بله حاجی بودم گفت : آخرین حرفی که رسول زد چی بود پسرم ؟ گفت یا مهدی حاجی بعدش هم بلند شد و به پدرم هم تبرک و هم تسلیت گفت . وقتی داشت می رفت گفت : ببخشید آقای محبی شما دختری به اسم زهرا دارید ؟ بابا حاجیم گفت : نه . دوستش گفت : رسول این را داده بدم به زهرا خانم . که بابا من را صدا زد و گفت رسول شهید شده و گفته این را بیارم برای تو ...
وقتی پاکت را گرفتم مهتاب با چشم پر از اشک بلند شد که بره با اینکه ته دلم می لرزید و به سعادت رسول قبطه می خوردم خواستم که مهتاب کمتر گریه کنه گفتم نمی خوای بدونی رسول چی نوشته ...
نامه را باز کردم متن نامه این طورنوشته شده بود .
بسم رب الشهداء و الصدیقین
سلام زهرا خانم ممنون که این شرایط را برای من گذاشتید و باعث شدید من اول از همه با خالقم اونس بگیرم بعد از آن هم به آقا و مولام صاحب الزمان نزدیک بشم و توی گردان صاحب الزمان وارد بشم . من چند شب پیش خواب دیدم که توی این عملیات که با رمز یا زهرا است با نام مباک یا مهدی شهید میشم . این را نوشتم که بگم این چهل شب برای من خیلی موثر بود و ممنونم که برای عشق زمینی شرایط عشق آسمانی را گذاشتید . امیدوارم که بخاطر کارهای قدیم من از من بگذرید و شما هم برای شهادت من دعا کنید ...
و من الله التوفیق
رسول محبی
من که توی این عشق ماندم شما را نمی دانم .....
در پناه حق
سلام
ریحانه
نزدیک سال 1360 بود که ازدواج کردم ، ثمره این ازدواج یه دختر بود ، دختری که قبل از بدنیا اومدنش پدرش شهید شد ...
وقتی بدنیا اومد هم مادرش بودم و هم نذاشتم جای خالی پدرش را احساس کنه ، این نظر من بود اما غافل از این که این بچه بیرون از محیط خونه به شدت نبود پدرش را احساس می کرد .
خونه دایی که می رفت وقتی می دید دایش دختر را به شدت نوازش می کرد ناراحت برمی گشت وقتی ازش می پرسیدم چی شده ریحانه ؟؟؟؟
فقط گریه می کرد یه دختر سه ساله که هنوز باید سر گرم عروسک بازی بود این طور از مامان پنهان کاری می کرد .
بالاخره رسیده بود روزی که طاقتش تموم شده بود میاد سراغ مامان ، مامان جون ؛ بله دخترم بابای من کجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اصلاً از اول من بابا داشتم یا نه همه بچه ها بهم می گن از اون اول بابا نداشتم آره نداشتم ؟؟؟؟؟
نه عزیزم بابای تو شهید شده ،شهید یعنی چی مامان ؟ شهید یعنی کسی که خدا خیلی دوستش داره به همین خاطر هم اون را می بره پیش خودش .....
این را که بهش گفتم ، از پیشم رفت فکر می کردم قانع شده باشه ، تا اینکه یه ماه بعد از بنیاد شهید به خونمون تلفن زدن و گفتن که برای خانوادهای شهدا سفر حج قرار دادن و اسم من هم بین اونها بود خیلی خوشحال بودم .
تا اینکه نزدیک سفرم همه فامیل برای خداحافظی خونه ما می اومدن ، ریحانه کنارم اومد و گفت مگه مامان کجا می خوای بری که همه میان خداحافظی ؟؟؟؟
بهش گفتم عزیزم دارم میرم زیارت قبر پیغمبر ، قبر پیغمبر کجاست مامان ؟ ریحانه جان مدینه است عزیزم . پس مکه کجاست که همه بهت میگن که رفتی برامون دعا کن ....
عزیزم مکه مکه مکه ، مکه جایی که از همه جا به خدا نزدیکتر میشی . یعنی کجا مامان ؟ یعنی خونه خدا ....
نمی دونم توی عالم بچگی چه فکری کرد ، اما گفت : مامان رفتی خونه خدا ، بهش بگو بابای من را به من پس بده ، خدا خودش پیش باباش بوده ، هیچ کس بهش نگفته که بابا نداره ، راحت بوده توی محله خودشون ، بی پدری نکشیده ، که ببینه چقدر سخته من بی پدری کشیدم می فهمم که چقدر سخته ؟؟؟
اشک توی چشم مادر جمع شده بود و حرفی برای زدن نداشت .....
شما اگه بودید برای حرف آخر ریحانه چه حرفی داشتید که بگید ؟؟؟
شهدا در قهقه مستانه عند ربهم یرزقونند ...
سلام
داشتم آرام آرام می رفتم مهدی برگرد ، مهدی :مگر نمی بینی چه خبره محشر کبری است . نمی بینی محمد دست نداره اما علیرضا را به کول گرفته علیرضا پا نداره اما داره اما وصیت نامه های تکه تکه شده شهدا را برای خانواده ها می بره . این همه زخم ، زخم هایی که همه روی هم انبار شده ...
حرفی که از دل برخیزد بر دل نشیند .....
مکه من فکه بود ، منای من در دوکوهه
قبله من جبهه و کربلای من دوکوهه
مدینه ام شلمچه و بقیع من هویزه
مروه من طلائیه ، صفای من دوکوهه
دیار غربت و غم و وادی عشق و عرفان
جای قبول توبه و دعای من دوکوهه
محل کسب دانش و معرفت و ولایت
راه عبور آزمون برای من دوکوهه
کوچه آشنایی و محل بی قراران
ماه من ، پناه من ، سرای من دوکوهه
فرصت بیعت من و جای ندای لبیک
زود به یار می رسد ،صدای من دوکوهه
اگر راه کربلا بسته به عاشقانه است
علقمه و فرات و نینوای من دوکوهه است
جای سرودن شعار انتقام سیلی
شبیه کوچه ،مقتدای من دوکوهه
بین تمام شهرهای کشور دل من
آنکه محرم ، ناله های من دوکوهه
قافله رفت و دگر جدایم از شهیدان
مریض عشقم و فقط دوای من دوکوهه است .
شهدا در قهقه مستانه عند ربهم یرزقونند .
سلام
خاک بر سر این قلم حقیر کنند که هر وقت دست به دامنش مشم تا ناگفته ای را روایت کنم صم بکم آسمان را خیره خیره نگاه میکنه پریشانی این قلم و علیلی این دستهای برهنه ،حکایت ذهنهای نسیان گرفته در آخرین دوران رنج است .
گویا دیگر محرابی رنگین نخواهد شد و هیچ دختر سه ساله ای پا برهنه در بین صحرا نخواهد دوید ...
آنها همه افسانه دلتنگی شیعه بوده است و بس . فردا پر است از ماه و خورشید و ستاره و فانوس کسوف هم تنها نفسی است تلخ که چند لحظه ای بیش دوام نمی آورد ...
اما واقعیت چیز دیگری است : فردا همه ناسوتیان فروخته می شوند و لاهوتیان هم اگر قابل باشند کنجی پر از هوس گریه بر شانه تقدیرشان خواهد نشست .
محرم می شود ردپایی هزار توی و آنقدر به دور غریبی رخ می زند که تنها همان قافله پریشان یارای دنباله روی آن را خواهد داشت ...
یا فاطمه !
خانه پر است از پیراهنهای کهنه و غبار گرفته . دشت پر است از دخترکان سیلی خورده و شش ماهه های گلو دریده ...
نفسی ،عنایتی ....
قصه دختری که هرگز نخندید بار دیگر دارد تکرار می شود . امیر را فرصت برادری نمی دهند . خواهران و باز هم خاتون توست که می شود عمه دخترکان بی پناه ....
آتش هم دیگر رنگی ندارد ؛ چه رسد به بالهای سوخته برادر بی رمقت ....
فاطمه ! دامانت خون آلود است ، اما چاره این همه خاکستر آمده از تفحص چیست ؟ آیا جز این است که میعادشان همان دامان رنگین است ؟
خرابه های جبهه بی قرار و بی تاب پریشانی توست . مسافری را می شناسم که برای شکستن سکوتت هزار سجده نذر کرده است .
فاطمه ، فاطمه ، فاطمه !
اگر بر این همه دردهای بر دل نشسته مرهم نشوی ، به خدا دست به دامان بلال می شویم .
الله اکبــــــــــــــــــــر الله اکبـــــــــــــــــــــــــــــر .
اشهد ان لا اله الا الله ، اشهد ان لا اله الا الله ...
ادامه دهد؟ مدینه را به خاطر داری ، نه ؟؟؟!
شنیدن طنین شهادت به پیامبری پدری که خداحافظی کرده است سخت است ، نه ؟!
این بار دیگر نمی گوییم یا شب گریه کن یا روز ....
شهدا در قهقه مستانه عند ربهم یرزقونند ....
[18/4/1387- 11:49 ع] یک هفته مهمان شهدا و آقا
[26/3/1387- 6:29 ع] برگی از استقامت ...
[19/3/1387- 6:39 ص] ما کجا و اینها کجا ؟؟؟؟
[12/3/1387- 3:47 ع] شاید درست شاید غلط ...
[24/2/1387- 8:56 ص] حسن لات ....
[7/2/1387- 4:19 ع] عشق زمینی
[6/1/1387- 12:8 ع] ریحانه...
[16/12/1386- 12:59 ع] دوکوهه و زخم
[6/12/1386- 12:35 ع] پابرهنگان ....
[آرشیو شده ها]
بازدید دیروز: 15
کل بازدید :4106
بهار شهدا
لاله بی سر
بال و پری دیگر
زبانم قادر نیست
چه سجده ای...
خدا کنه جا نمونم
جنگ با شیطان ....
به یاد همه روزهای دل تنگی
حسن عرب هم آسمانی شد...
از سخن بزرگان و قرآن استفاده کنیم
درسته به آرزومون نرسیدیم اما
بدهکارم شدیم ...
اولین شاگرد اول
منبر سوخته
وجعلنا...
ایثار...
هدیه
پشت خطی با خدا
شقایق های سوخته
چفیه یادگاری
در باغ شهادت باز است هنوز ...
سیم خاردار...
وصیت نامه شهید احمدیان
فرصت ندارم ....
دوران یعنی
سفری بیاد ماندنی اما بی باز گشت
*موسسه فرهنگی وصال شهدا ،استان کرمانشاه *
به خود آییم و بخواهیم،که انسان باشیم...
درد شکفتن (یادآوری عظمت من و تو )
قربون کبوترای حرمت امام رضا
سایت جامع دفاع مقدس
هئیت بانوان مبلغه
مسیح اندیمشک
در گوشی با خدا
زورخانه بابا علی
راز و نیاز با خدا
گلهای د نیا
عاشقانه